ژست هاي روشن فكرانه و بحثهايي كه نشون بده يك آدم متفكر و باشعور هستيد !
گاهي زندگي ما همش همينه ! يعني اون طور فكر مي كنيم كه ديگران دوست دارن . بدون اينكه دوست داشته باشيم ، حرفهايي مي زنيم و نظراتي مي ديم كه واقعا از درون ما نشات نگرفته و تنها براي خوشامد اطرافيان هست و اينكه بگن ديدي فلاني چقدر آدم با فهم و كمالاتيه ! اما اين طور زندگي كردن ، تنها براي ديگران زنده بودن ، هست ! آدم بايد مستقل باشه ، فكرش رو محدود به اين مرزها نكنه .آزاده بودن خيلي سخته ! بايد مرزهاي انديشه رو تا بينهايت گسترش داد . اين جوري از خيلي از محدوديت ها فرار مي كنيم . چقدر خوبه آدما ازاد انديش باشن . چند وقت پيش با دوستي بحث مي كردم . حرفهاش اصلا برام قابل درك نبود. ولي دوستانه بحث مي كرديم . هر چند اصلا حرف همديگه رو نمي فهميديم . يا شايد من نمي تونستم درك كنم كه اون چي مي گه . توي حرفهاش ادعاهاي بزرگي بود ، فرا رفتن ازخيلي چيزها كه تصورش هم ممكن نبود. ولي با همه ي اين حرفها دوستي ما سر جاش بود . دفعه ي بعد كه ديدمش مي گفت حميد دشمن داناست ! خيلي برام جالب بود . خدا رو شكر كه دوست نادان نشدم (البته ما هنوز همون دوستهاي قبلي هستيم . شايد صميمي تر !) .
چهارشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۴
یکشنبه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۳
جمعه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۳
بهار
يا لطيف
گويا دستي به نرمي بر شيشه مي كوبد . پنجره را مي گشايم . چقدر زيبا و شگفت انگيز است . لباسي به سبزي برگهاي نورسته ي درختان بر تن دارد . صدايش به لطافت باران است و در نگاهش برق اميد و زندگي ، موج مي زند . مي پرسم نامت چيست؟ مي گويد : بهار!
و من عاشق بهار شدم.
گويا دستي به نرمي بر شيشه مي كوبد . پنجره را مي گشايم . چقدر زيبا و شگفت انگيز است . لباسي به سبزي برگهاي نورسته ي درختان بر تن دارد . صدايش به لطافت باران است و در نگاهش برق اميد و زندگي ، موج مي زند . مي پرسم نامت چيست؟ مي گويد : بهار!
و من عاشق بهار شدم.
پنجشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۳
الگانس
وقتي شتر سواري دولا دولا مي شود !
+ يك ماشين بنز الگانس نعش كش كنار خيابان پارك است . عده اي با لباس مشكي اطراف آن ايستاده اند. غم و اندوه در نگاه تك تك آنها موج مي زند . عابرين نيز با ديدن اين صحنه غمگين مي شوند . بعضي ها فاتحه مي خوانند .
به گفته ي مسئولان مربوطه ، بيمارستانهاي كشور به شدت از كمبود آمبولانس هاي مجهزرنج مي برند . بيشتر آمبولانسهاي موجود فرسوده هستند و از نظر امكانات هم ...!
+ شخص فوت شده را با همان الگانس بسيار زيبا و گران قيمت به بهشت زهرا مي برند تا در يكي از آن قبرهاي چند ميليوني دفن كنند(لابد ازنظر تجهيزات رفاهي مانند همان ماشين چيزي كم ندارد تا خداي ناكرده به مرده ي عزيز بد نگذرد!)!
بيمارستان سوانح سوختگي تهران ( منظورم همان پايتخت است !) ، از ساده تري امكانات كه لازمه ي چنين بيمارستان تخصصي است ، محروم مي باشد . تا آنجا كه در خاطرم هست حتي در تهيه ي آب گرم هم مشكل دارد !!
+ يك ماشين بنز الگانس نعش كش كنار خيابان پارك است . عده اي با لباس مشكي.....
+ يك ماشين بنز الگانس نعش كش كنار خيابان پارك است . عده اي با لباس مشكي اطراف آن ايستاده اند. غم و اندوه در نگاه تك تك آنها موج مي زند . عابرين نيز با ديدن اين صحنه غمگين مي شوند . بعضي ها فاتحه مي خوانند .
به گفته ي مسئولان مربوطه ، بيمارستانهاي كشور به شدت از كمبود آمبولانس هاي مجهزرنج مي برند . بيشتر آمبولانسهاي موجود فرسوده هستند و از نظر امكانات هم ...!
+ شخص فوت شده را با همان الگانس بسيار زيبا و گران قيمت به بهشت زهرا مي برند تا در يكي از آن قبرهاي چند ميليوني دفن كنند(لابد ازنظر تجهيزات رفاهي مانند همان ماشين چيزي كم ندارد تا خداي ناكرده به مرده ي عزيز بد نگذرد!)!
بيمارستان سوانح سوختگي تهران ( منظورم همان پايتخت است !) ، از ساده تري امكانات كه لازمه ي چنين بيمارستان تخصصي است ، محروم مي باشد . تا آنجا كه در خاطرم هست حتي در تهيه ي آب گرم هم مشكل دارد !!
+ يك ماشين بنز الگانس نعش كش كنار خيابان پارك است . عده اي با لباس مشكي.....
چهارشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۳
در كشور هر روز شاهد انواع و اقسام اتفاقات و... هستيم ! آخرين نمونه ي اين اتفاق ها افشا شدن مقدار عيدي و پاداش نمايندگان مجلس است . مبلغ 500 هزار تومان براي عيدي و 600 هزار تومان به عنوان پاداش به نمايندگان مجلس داده شد ! اين در حالي است كه طبق قانون بايد تنها 150 هزار تومان بابت عيدي در نظر گرفته مي شد. مجلس هفتم كه پرچم دار بسياري از شعارهاي ساده زيستي و ... بوده و هست ، به راحتي همه ي آن ادعاهاو حتي قانون را زير پا گذاشت . رئيس مجلس اين گونه پرداختها را فقط توجيه مي كند و آن را به جنگ و جدال قبل از انتخابات مربوط مي داند!اين انتخابات نيز حربه اي شده است تا عده اي بتوانند از بسياري از اتهامات جان سالم به در ببرند . واقعا بايد به اين مجلس فعال دست مريزاد گفت . البته من يك بار (فكر كنم مجلس پنجم) به مجلس رفتم و نوع تصويب مصوبات و ... را از نزديك ديدم . از همان موقع فهميدم چرا....!!!!!!
شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۳
نوشتن
نوشتن ، تنها بازي با واژه هاست ! و الا چگونه مي توان احساس را در قالب كلمات ادا كرد؟ كلمات گنجايش زيادي ندارند . متنها ، تنها نماي كلي از يك احساس را كه از عمق وجود آدمي نشأت مي گيرد ، بيان مي كنند. و البته براي اظهار اين احساس ، تنها چاره ي كار همان نوشتن است . هر چند گنگ ، قاصر،ناتوان ، پريشان و سردرگم باشد ! راه ديگري سراغ داريد؟
جمعه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۳
چهارشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۳
حادثه
حادثه ي آتش سوزي مدرسه ي سفيلان لردگان واقعا دردناك بود. حاثه اي كه مي شد تنها با وجود يك كپسول اطفاء حريق اتفاق نيفته ، تبديل به يك فاجعه ي ملي شد . مدرسه اي كه از حداقل امكانات هم برخوردار نبود ، موجب اين همه درد و رنج شد .
امروز يك متن از روزنامه ي جام جم خوندم كه مربوط به همين حادثه بود . با يكي از دانش آموزاني كه از اين حادثه جون سالم به در برده ، مصاحبه شده . واقعا دردناك بود . اين دانش آموز يازده ساله ديگه هيچ علاقه اي به مدرسه و درس و .... نداره ! بقيه ي بچه هاي روستا هم ديگه حاضر نشدن به مدرسه برن . اين دانش آموز آرزو مي كنه كاش مثل بقيه ي بچه ها در آتش مي سوخت!!! واقعا قابل تصور نيست . تنها در عرض چند دقيقه تمام همكلاسي هاش در آتش سوزي سوختن . حتي فكر كردن به اين صحنه هم برام ممكن نيست! اگه تنها يك كپسول آتش نشاني وجود داشت ، اگه .....! چه فايده ؟ اين اما و اگرها به چه دردي مي خوره ؟
مسئولان آموزش پرورش گفتن براي تجهيز مدارس به اين گونه لوازم پول ندارن . در حالي كه اين مدرسه كه فكر نكنم چيزي هم براي دزدي در اون يافت بشه ( يا مي شده !) داري دزدگير بوده به ارزش صدو سي هزار تومان بوده !!!!!
( راستي يادش به خير ! قانوني وجود داشت كه به موجب اون آموزش و پرورش، موظف مي شد زمينه ي تحصيل رو براي همه ي اقشارمردم ، تا دوره ي متوسطه به صورت رايگان فراهم كنه ! يادش به خير ! ازاين نوع قوانين و وعده ها، به حد وفور در اين كشور وجود داره ! زنده باد جرج اورول با اون نوشته هاي زيباش !)
داشتم به تقدير فكر مي كردم . همه ي عوامل دست به دست هم دادن تا اين اتفاق بيفته ! شايد هر كاري هم مي كرديم فايده اي نداشت ! نمي دونم !! اما اين رو مي دونم كه اين بچه ها ، همه در پاكي و طهارت از تمام زشتي هاي اين دنيا ، رفتن پيش پروردگارشون و الان حتما حتما خيلي راحت و شاد هستن .
روحشان شادتر باد
امروز يك متن از روزنامه ي جام جم خوندم كه مربوط به همين حادثه بود . با يكي از دانش آموزاني كه از اين حادثه جون سالم به در برده ، مصاحبه شده . واقعا دردناك بود . اين دانش آموز يازده ساله ديگه هيچ علاقه اي به مدرسه و درس و .... نداره ! بقيه ي بچه هاي روستا هم ديگه حاضر نشدن به مدرسه برن . اين دانش آموز آرزو مي كنه كاش مثل بقيه ي بچه ها در آتش مي سوخت!!! واقعا قابل تصور نيست . تنها در عرض چند دقيقه تمام همكلاسي هاش در آتش سوزي سوختن . حتي فكر كردن به اين صحنه هم برام ممكن نيست! اگه تنها يك كپسول آتش نشاني وجود داشت ، اگه .....! چه فايده ؟ اين اما و اگرها به چه دردي مي خوره ؟
مسئولان آموزش پرورش گفتن براي تجهيز مدارس به اين گونه لوازم پول ندارن . در حالي كه اين مدرسه كه فكر نكنم چيزي هم براي دزدي در اون يافت بشه ( يا مي شده !) داري دزدگير بوده به ارزش صدو سي هزار تومان بوده !!!!!
( راستي يادش به خير ! قانوني وجود داشت كه به موجب اون آموزش و پرورش، موظف مي شد زمينه ي تحصيل رو براي همه ي اقشارمردم ، تا دوره ي متوسطه به صورت رايگان فراهم كنه ! يادش به خير ! ازاين نوع قوانين و وعده ها، به حد وفور در اين كشور وجود داره ! زنده باد جرج اورول با اون نوشته هاي زيباش !)
داشتم به تقدير فكر مي كردم . همه ي عوامل دست به دست هم دادن تا اين اتفاق بيفته ! شايد هر كاري هم مي كرديم فايده اي نداشت ! نمي دونم !! اما اين رو مي دونم كه اين بچه ها ، همه در پاكي و طهارت از تمام زشتي هاي اين دنيا ، رفتن پيش پروردگارشون و الان حتما حتما خيلي راحت و شاد هستن .
روحشان شادتر باد
چهارشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۳
نيمكت
پارك ، مانند تمام روزهاي سرد و زمستاني خلوت است . سوت و كور! نسيم سوزناكي مي وزد . يك دسته گنجشك پروازكنان مي آيند و روي درخت كهنسال مي نشينند . جيك جيك كنان ، مثل يك گروه كر آواز مي خوانند و ناگهان پر مي كشند و به سوي آسمان مي روند . درختي كه رويش نشسته بودند ، خيلي پير است . به نظر مي رسد هزار سال داشته باشد . پوستش خيلي كلفت و زمخت شده . راستش بي شباهت به پوست كرگدن هم نيست! روي شاخه هايش حتي يك برگ زردو خشك هم ديده نمي شود. درخت به اين بي برگي عادت دارد .تمام زمستانها اين گونه لخت و عور بود. هر سال ، بهار كلاه سبز خوش رنگي برايش به ارمغان مي آورد . او نيز كلاه را روي سرش مي گذارد . او حتي يك بار هم خودش رابا آن كلاه زيبا، در آينه نديده اما با اين حال فكر مي كند كه خيلي خوش تيپ مي شود . اين را از رفتار و كردار آدمها مي فهمد!
دركنار درخت پير ، يك نيمكت چوبي كهنه و زهوار دررفته زندگي مي كند . سن و سالي از او مي گذرد. او خوب مي داند از درخت بسيار كم سن و سال تر است . تا آنجا كه يادش مي آيد درخت هميشه در كنارش بود . يادش مي آيد يك بار درخت به او گفت تمام نيمكت هاي چوبي از تنه ي بريده شده ي درختان درست مي شوند . از وقتي اين موضوع را شنيد احساس گناه مي كند . با خود مي انديشد كه پرندگان را از داشتن يك درخت محروم كرده . تازه ، از روي درخت پير هم خجالت مي كشد ! البته نيمكت هم در خدمت مردم است . او به بچه ها ، پدرو مادرها ، مادربزرگها ، پدربزرگها اجازه مي دهد رويش بنشينند . اين فكر تا حدودي آرامش مي كند .
چند وقتي است احساس مي كند حسابي پير و فرتوت شده . هر كس رويش مي نشيند ، تمام بدنش درد مي گيرد و با صداي بلند ناله مي كند . قرچ قرچ !! حتي وقتي آن پير مرد هم مي نشيند ، بازصداي ناله اش بلند مي شود . به ذهنش فشار مي آورد . چه مدت است از آشنايي او و پير مرد مي گذرد ؟ ده سال ، پانزده سال ؟ نه ! ديگر ذهنش ياري نمي دهد . اما اين را مطمئن است كه اوايل آشناييشان اين قدر پير نبود .
خداي من ! يك ماه مي شود كه ديگر پيرپير مرد را نديده است . تا به حال سابقه نداشت . او عادت داشت هر روز ميزبان پيرمرد باشد . آنقدر كتاب و روزنامه مي خواند( آن هم با صداي بلند!) كه ديگر نيمكت چوبي هم يك دانشمند شده!او حتي سياست را مي فهمد . مي داند ...!!! اما چه فايده ؟ مدتهاست او را نديده و حسابي دلش برايش تنگ شده . كم كم مطمئن مي شود كه پيرمرد به مسافرت دور و درازي رفته است . خيلي دور ! يادش مي آيد از او شنيده بود همه ي آدمها يك روز به مسافرتي مي روند كه ديگر راه برگشتي ندارد و هرگز باز نمي گردند !
****
دو روز بعد چند كارگر ، نيمكت چوبي كهنه را برداشتند و به جايش يك صندلي بتوني گذاشتند . بعد از آن ديگر هيچ كس صداي ناله ي نيمكت را نشنيد !
دركنار درخت پير ، يك نيمكت چوبي كهنه و زهوار دررفته زندگي مي كند . سن و سالي از او مي گذرد. او خوب مي داند از درخت بسيار كم سن و سال تر است . تا آنجا كه يادش مي آيد درخت هميشه در كنارش بود . يادش مي آيد يك بار درخت به او گفت تمام نيمكت هاي چوبي از تنه ي بريده شده ي درختان درست مي شوند . از وقتي اين موضوع را شنيد احساس گناه مي كند . با خود مي انديشد كه پرندگان را از داشتن يك درخت محروم كرده . تازه ، از روي درخت پير هم خجالت مي كشد ! البته نيمكت هم در خدمت مردم است . او به بچه ها ، پدرو مادرها ، مادربزرگها ، پدربزرگها اجازه مي دهد رويش بنشينند . اين فكر تا حدودي آرامش مي كند .
چند وقتي است احساس مي كند حسابي پير و فرتوت شده . هر كس رويش مي نشيند ، تمام بدنش درد مي گيرد و با صداي بلند ناله مي كند . قرچ قرچ !! حتي وقتي آن پير مرد هم مي نشيند ، بازصداي ناله اش بلند مي شود . به ذهنش فشار مي آورد . چه مدت است از آشنايي او و پير مرد مي گذرد ؟ ده سال ، پانزده سال ؟ نه ! ديگر ذهنش ياري نمي دهد . اما اين را مطمئن است كه اوايل آشناييشان اين قدر پير نبود .
خداي من ! يك ماه مي شود كه ديگر پيرپير مرد را نديده است . تا به حال سابقه نداشت . او عادت داشت هر روز ميزبان پيرمرد باشد . آنقدر كتاب و روزنامه مي خواند( آن هم با صداي بلند!) كه ديگر نيمكت چوبي هم يك دانشمند شده!او حتي سياست را مي فهمد . مي داند ...!!! اما چه فايده ؟ مدتهاست او را نديده و حسابي دلش برايش تنگ شده . كم كم مطمئن مي شود كه پيرمرد به مسافرت دور و درازي رفته است . خيلي دور ! يادش مي آيد از او شنيده بود همه ي آدمها يك روز به مسافرتي مي روند كه ديگر راه برگشتي ندارد و هرگز باز نمي گردند !
****
دو روز بعد چند كارگر ، نيمكت چوبي كهنه را برداشتند و به جايش يك صندلي بتوني گذاشتند . بعد از آن ديگر هيچ كس صداي ناله ي نيمكت را نشنيد !
چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۳
قدرت طبيعت واقعا انكار ناپذيراست ! آدمها آن قدر خودشان را قدرتمند و متفكر نشان مي دهند كه گويي همه چيز در يد قدرت آنهاست . اما يك تكان از طبيعت كافي بود تا ثابت كند اگر بخواهد مي تواند همه چيز را ويران كند .
اين زلزله ي مهيب تداعي كننده ي زلزله ي بم بود . ده ها هزار نفر جان خود را از دست دادند .ميليون ها نفر بي خانمان شدند .عجب قدرتي دارد !
واي كه ديدن آن همه درد و رنج مردم ( بسان همان زلزله ي بم )چقدر دردناك است . خدا رحمت كند سعدي را كه به واقع درست همي گويد كه:
بني آدم ....
اين زلزله ي مهيب تداعي كننده ي زلزله ي بم بود . ده ها هزار نفر جان خود را از دست دادند .ميليون ها نفر بي خانمان شدند .عجب قدرتي دارد !
واي كه ديدن آن همه درد و رنج مردم ( بسان همان زلزله ي بم )چقدر دردناك است . خدا رحمت كند سعدي را كه به واقع درست همي گويد كه:
بني آدم ....
شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۳
خيلي وقته ديگه كمتر ميام چيزي بنويسم . نه اينكه فكر كنيد ذهنم از نوشتن خالي هست ! نه ، مي خوام بنويسم اما نمي دونم چجوري بنويسم . چطور كلمات رو در كنار هم قرار بدم تا معني رو برسونن . فهم و درك كامل كلام آدمها هيچ وقت ممكن نيست . هيچ وقت ! دل سخن مي گه ، قلم مي نويسه ، كاغذ موندگارش مي كنه . اما درك منظور نويسنده ، هميشه ممكن نيست !
اين يادي از گذشته :
احساس مي كنم در دريا شناورم‚روي قايقي فرسوده! بدون بادبان ! و حتي بدون پارو! آفتاب سوزان نيمروز صورتم را به شدت آزار مي دهد. گرماي بي حد و حصري وجود دارد. با نگاهي ملتمسانه رو به خورشيد مي كنم .شايد مي خواهم به حرفهايم گوش كند . شايد دلش به رحم بيايد و رحم كند بر من تنها! ولي او دركم نمي كند! سرشتش اين گونه است ‚ گرم والبته سوزان! چاره اي نيست . بايد منتظر تكه ابري باشم تا مرا از گزند تشعشعات گدازنده ي خورشيد در امان بدارد.بايد صبر كنم!از شدت گرما بي رمق در گوشه اي از قايق آرام مي گيرم. احساس مي كنم نسيمي در حال وزش است . كمي حالم بهتر مي شود. رفته رفته نسيم جاي خود را به باد مي دهد. باد نيز ابرهايي را از دور دست برايم به ارمغان مي آورد. خوشحالم و شاد از اين هديه ي زيبا !! كم كم باد هم جاي خود را به طوفان مي دهد. چه خشم عجيبي دارد اين طوفان! نكند از من دلگير است؟؟؟ نمي دانم !با هر موج به سويي مي روم. گاهي به راست ‚ گاهي به چپ !!خدايا! گويي همان گرماي جان كاه بهتر بود!! اگر موجي قايق مرا واژگون كند‚ديگر هيچ اميدي نيست! بايد دست به دامن قايق شوم!اي قايق زيباي(!!) من ‚ نگذار اين طوفان مرا از تو جدا كند!گويا امواج با نواي نه چندان خوشايند طوفان در رقصند. رقصي زيبا و با شكوه!اما براي من پيام آور مرگ! رقص امواج مرا به هراس مي افكند. ترس وجودم را فرا گرفته! قايق را محكم مي گيرم تا اين حداقل را نيز از دست ندهم.چند دقيقه اي مي گذرد و شايد ساعتي؟!انگار روزنه هاي اميدي پيداست . اميدي كه او را آزردم! از شدت وزش طوفان كاسته مي شود . كم كم ابرها نيز كمتر مي شوند و خورشيد آرام سرش را از ميان توده ي ابر بيرون مي آورد. اين نور هماي سعادت من است . طوفان آرام مي گيرد و خورشيد دوباره مانند ساعتي قبل نور افشاني مي كند.باز سكوت و سكوني وهم آور و باز احساس تنهايي!چقدر ضعيف است اين انسان ! هميشه در هراس ‚هميشه در تضاد!بايد فرياد بزنم و از كسي كمك بخواهم .دريا كمكم كن تا ساحلم را پيدا كنم!!!!10/2/78
اين يادي از گذشته :
احساس مي كنم در دريا شناورم‚روي قايقي فرسوده! بدون بادبان ! و حتي بدون پارو! آفتاب سوزان نيمروز صورتم را به شدت آزار مي دهد. گرماي بي حد و حصري وجود دارد. با نگاهي ملتمسانه رو به خورشيد مي كنم .شايد مي خواهم به حرفهايم گوش كند . شايد دلش به رحم بيايد و رحم كند بر من تنها! ولي او دركم نمي كند! سرشتش اين گونه است ‚ گرم والبته سوزان! چاره اي نيست . بايد منتظر تكه ابري باشم تا مرا از گزند تشعشعات گدازنده ي خورشيد در امان بدارد.بايد صبر كنم!از شدت گرما بي رمق در گوشه اي از قايق آرام مي گيرم. احساس مي كنم نسيمي در حال وزش است . كمي حالم بهتر مي شود. رفته رفته نسيم جاي خود را به باد مي دهد. باد نيز ابرهايي را از دور دست برايم به ارمغان مي آورد. خوشحالم و شاد از اين هديه ي زيبا !! كم كم باد هم جاي خود را به طوفان مي دهد. چه خشم عجيبي دارد اين طوفان! نكند از من دلگير است؟؟؟ نمي دانم !با هر موج به سويي مي روم. گاهي به راست ‚ گاهي به چپ !!خدايا! گويي همان گرماي جان كاه بهتر بود!! اگر موجي قايق مرا واژگون كند‚ديگر هيچ اميدي نيست! بايد دست به دامن قايق شوم!اي قايق زيباي(!!) من ‚ نگذار اين طوفان مرا از تو جدا كند!گويا امواج با نواي نه چندان خوشايند طوفان در رقصند. رقصي زيبا و با شكوه!اما براي من پيام آور مرگ! رقص امواج مرا به هراس مي افكند. ترس وجودم را فرا گرفته! قايق را محكم مي گيرم تا اين حداقل را نيز از دست ندهم.چند دقيقه اي مي گذرد و شايد ساعتي؟!انگار روزنه هاي اميدي پيداست . اميدي كه او را آزردم! از شدت وزش طوفان كاسته مي شود . كم كم ابرها نيز كمتر مي شوند و خورشيد آرام سرش را از ميان توده ي ابر بيرون مي آورد. اين نور هماي سعادت من است . طوفان آرام مي گيرد و خورشيد دوباره مانند ساعتي قبل نور افشاني مي كند.باز سكوت و سكوني وهم آور و باز احساس تنهايي!چقدر ضعيف است اين انسان ! هميشه در هراس ‚هميشه در تضاد!بايد فرياد بزنم و از كسي كمك بخواهم .دريا كمكم كن تا ساحلم را پيدا كنم!!!!10/2/78
چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۳
مستند ” فقر و فحشا “
ساخته ي ” مسعود ده نمكي “
چند وقتي بود درباره ي اين فيلم مستند چيزهايي شنيده بودم . دنبال اين فيلم بودم ، از طريق دوستي پيداش كردم . يك فيلم مستند كه ازنظر كار هنري چيزي در بر نداره (اين رو هر كسي مي تونه به راحتي ببينه!) . نمي دونم مخاطب اين فيلم چه كساني هستن يا به عبارت بهتر هدف از ساخت اين فيلم چي بوده ؟ متن فيلم مملو از كلمات و عباراتي هست كه تا حالا نديدم جايي به اين صراحت درباره ي اونها صحبت شده باشه !
فيلم درباره ي دختراني هست كه به خاطر فقر دست به خود فروشي مي زنن . البته گاهي هم به افرادي اشاره مي شه كه تنها براي زياده خواهي ويا اميال نفساني دست به اين كارها مي زنن . درباره ي دختراني كه شخصا يا به صورت باندهاي قاچاق انسان به دبي مسافرت مي كنن تا ... ، سخن به ميان مياد .
شايد با يك ديد كلي به اين مساله گفته بشه كه واقعا اين همه فساد وجود داره و بايد به نوعي انعكاس داده بشه . درست! اما چگونه اين رو بايد گفت؟ در طول اين فيلم مستند شخصي به نام ميرشكاك با هيبت دراويش ، هر از چند گاهي مياد و متني رو درباره ي تهران و سياهي هاي اون بيان مي كنه . بعضي حرفهاش منطقيه . اما گاهي آنچنان به بيراهه مي ره كه آدم حيرت مي كنه . به عنوان مثال حديثي خوند كه به قول خودش منصوب به اما صادق(ع) هست . حديث اينه:
” تهران مي شود، قصرهايش همانند قصرهاي بهشت ، زنهايش همانند حورالعين (!) ، لباس اهل كفر مي پوشند، زينت مي كنند همچون ستمگران . سوار زينها مي شوند( تصوير يك زن اسب سوار در پس زمينه ديده مي شه) تمكين نمي كنند از شوهران خود و درآمد شوهرها براي آنها كفايت نمي كند .از تهران بگريزيد به قله ي كوهها ، و از سوراخي به سوراخي همچون روباه كه بچه هاي خود را به دندان مي گيرند و مي گريزند .“
مي بينيد ! هر جا لازم باشه چقدر راحت مي شه حديث ساخت؟ نمي دونم احاديث رو از كجا ميارن ؟ همين يك حديث براي انتقاد از كل فيلم كافيه !!!
يك مطلب خيلي جالب ! چرا اين قدر توي سر اين جور دختر ها زده مي شه ! هر وقت دختري يا زني خودفروشي مي كنه ، يك مرد هم داره خودفروشي مي كنه ! يك طرفه نمي شه پيش قاضي رفت . جايگاه مردها در اين فيلم كجاست ؟ يعني اين قدر پاك و معصوم و بي گناه هستن كه احتياجي نيست به اينكه نقش اين نيمه ي ديگه رو پررنگ تر ببينيم؟! جايي پسري رو نشون مي ده كه با ماشين دنبال چند دختر هست . فيلم بردار همراه با دوربين سوار اين ماشين مي شه و با پسرك گرم صحبت مي شه . پسر اظهار مي كنه كه خودش دوست دختر داره و فقط براي تفريح مي خواست دخترها رو سوار كنه! بعدشم كلي بالاي منبر موعظه مي كنه! نقش اين پسر و امثال ايشون در اين همه فساد كجاست؟
در فيلم فقط حرف از فقرمادي هست . پس فقر رفتار انساني كجاست ؟ درسته كه خيلي ها فقط به خاطر فقرمادي دست به اين كارمي زنن ، اما اين عموميت نداره!
و اما اين عربهاي ....! شيخهايي كه فقط گردن كلفت مي كننن و اين طور دختران كشور ما و خيلي از كشورهاي ديگه رو به بازي مي گيرن .
چند وقت پيش اونقدر اين پديده ي مسافرتهاي بو دار، به دبي زياد شده بود كه كار به وزارت اطلاعات و رييس جمهور هم كشيد . اين وزارتخونه بعد از كمي تحقيق اظهار كرد كه خيلي از اين خبرها كذب هست و البته كل ماجرا رو منكر نشد! حالا تا چه حد اين صحت داره خدا مي دونه .
راستي چه كسي و يا چه كساني مقصرين اين پديده ي شوم هستن؟ چطور اينقدر راحت آبروي كشور رو پيش اين عربها مي بريم! شرم آوره!
ساخته ي ” مسعود ده نمكي “
چند وقتي بود درباره ي اين فيلم مستند چيزهايي شنيده بودم . دنبال اين فيلم بودم ، از طريق دوستي پيداش كردم . يك فيلم مستند كه ازنظر كار هنري چيزي در بر نداره (اين رو هر كسي مي تونه به راحتي ببينه!) . نمي دونم مخاطب اين فيلم چه كساني هستن يا به عبارت بهتر هدف از ساخت اين فيلم چي بوده ؟ متن فيلم مملو از كلمات و عباراتي هست كه تا حالا نديدم جايي به اين صراحت درباره ي اونها صحبت شده باشه !
فيلم درباره ي دختراني هست كه به خاطر فقر دست به خود فروشي مي زنن . البته گاهي هم به افرادي اشاره مي شه كه تنها براي زياده خواهي ويا اميال نفساني دست به اين كارها مي زنن . درباره ي دختراني كه شخصا يا به صورت باندهاي قاچاق انسان به دبي مسافرت مي كنن تا ... ، سخن به ميان مياد .
شايد با يك ديد كلي به اين مساله گفته بشه كه واقعا اين همه فساد وجود داره و بايد به نوعي انعكاس داده بشه . درست! اما چگونه اين رو بايد گفت؟ در طول اين فيلم مستند شخصي به نام ميرشكاك با هيبت دراويش ، هر از چند گاهي مياد و متني رو درباره ي تهران و سياهي هاي اون بيان مي كنه . بعضي حرفهاش منطقيه . اما گاهي آنچنان به بيراهه مي ره كه آدم حيرت مي كنه . به عنوان مثال حديثي خوند كه به قول خودش منصوب به اما صادق(ع) هست . حديث اينه:
” تهران مي شود، قصرهايش همانند قصرهاي بهشت ، زنهايش همانند حورالعين (!) ، لباس اهل كفر مي پوشند، زينت مي كنند همچون ستمگران . سوار زينها مي شوند( تصوير يك زن اسب سوار در پس زمينه ديده مي شه) تمكين نمي كنند از شوهران خود و درآمد شوهرها براي آنها كفايت نمي كند .از تهران بگريزيد به قله ي كوهها ، و از سوراخي به سوراخي همچون روباه كه بچه هاي خود را به دندان مي گيرند و مي گريزند .“
مي بينيد ! هر جا لازم باشه چقدر راحت مي شه حديث ساخت؟ نمي دونم احاديث رو از كجا ميارن ؟ همين يك حديث براي انتقاد از كل فيلم كافيه !!!
يك مطلب خيلي جالب ! چرا اين قدر توي سر اين جور دختر ها زده مي شه ! هر وقت دختري يا زني خودفروشي مي كنه ، يك مرد هم داره خودفروشي مي كنه ! يك طرفه نمي شه پيش قاضي رفت . جايگاه مردها در اين فيلم كجاست ؟ يعني اين قدر پاك و معصوم و بي گناه هستن كه احتياجي نيست به اينكه نقش اين نيمه ي ديگه رو پررنگ تر ببينيم؟! جايي پسري رو نشون مي ده كه با ماشين دنبال چند دختر هست . فيلم بردار همراه با دوربين سوار اين ماشين مي شه و با پسرك گرم صحبت مي شه . پسر اظهار مي كنه كه خودش دوست دختر داره و فقط براي تفريح مي خواست دخترها رو سوار كنه! بعدشم كلي بالاي منبر موعظه مي كنه! نقش اين پسر و امثال ايشون در اين همه فساد كجاست؟
در فيلم فقط حرف از فقرمادي هست . پس فقر رفتار انساني كجاست ؟ درسته كه خيلي ها فقط به خاطر فقرمادي دست به اين كارمي زنن ، اما اين عموميت نداره!
و اما اين عربهاي ....! شيخهايي كه فقط گردن كلفت مي كننن و اين طور دختران كشور ما و خيلي از كشورهاي ديگه رو به بازي مي گيرن .
چند وقت پيش اونقدر اين پديده ي مسافرتهاي بو دار، به دبي زياد شده بود كه كار به وزارت اطلاعات و رييس جمهور هم كشيد . اين وزارتخونه بعد از كمي تحقيق اظهار كرد كه خيلي از اين خبرها كذب هست و البته كل ماجرا رو منكر نشد! حالا تا چه حد اين صحت داره خدا مي دونه .
راستي چه كسي و يا چه كساني مقصرين اين پديده ي شوم هستن؟ چطور اينقدر راحت آبروي كشور رو پيش اين عربها مي بريم! شرم آوره!
اشتراک در:
پستها (Atom)