Wednesday، May 16، 2012

اولین پست 2012

از اول امسال یعنی 2012  تا کنون هیچ مطلبی ننوشتم. فقط خواستم چیزی نوشته باشم. همین!

Thursday، August 25، 2011

کماندو!


ولله درباره ی این عکس شرحی و حرفی برای گفتن ندارم. لابد جنگی درگرفته و کماندو های شجاع دفع بلا و دفع قطاع الطریق و ... می کنند!

Tuesday، May 17، 2011

تاثیر تکنولوژی بر جامعه

انسان تکنولوژی را‌‌ایجاد می‌کند و تکنولوژی شرایط و محیط زندگی آدم‌ها را تغییر می‌دهد و این تغییر باعث می‌شود بچه‌های هر دوره در بستری متفاوت نسبت به گذشته بزرگ شوند. این کنش و واکنش هنجارها را تعریف می‌کند. بنابراین کاملا طبیعی است که بزرگسالان در ادوار مختلف قوانین خاص خودشان را داشته باشند. بحث درست یا غلط بودن نیست. این امری است که در جامعه اتفاق می‌افتد و خواهد افتاد.

Saturday، May 07، 2011

فیل تر است!!

Tuesday، April 12، 2011

وبلاگ!

وبلاگ دیگر مثل قبل نیست। کجایی جوانی که یادت بخیر!

Monday، January 03، 2011

ارزشهای رو به زوال

به نظرم جامعه ی ما دچار بیماری عجیبی شده که در آن ارزش های والای انسانی هر روز کم رنگ تر می شود و در عوض ارزش های بعضا بی ارزش جایگزین آن می گردد! دیگر آن یک نخ سبیل معروف قدیمی ها، هیچ کاربردی ندارد. یک حس بی اعتمادی و عدم صداقت روابط آدم ها رو تیره و تار کرده. ارزشهای والای انسانی رو به زوالند.

و البته  یادم رفت بگویم:

سال نو میلادی مبارک!

Friday، December 03، 2010

چه بر سر مردم آمده؟

چه بر سر مردم آمده که یکدیگر را به راحتی در خیابان سلاخی می کنند؟ پلیس هم می ایستد کنار دیگر مردم و جرات عکس العمل ندارد! این اعمال و هنجار شکنی ها پیامد کدام نابخردی ها است؟

Thursday، November 25، 2010

چه ها که ندیدیم!

همیشه بار اول سخت است. بار دوم اوضاع به مانند بار اول نخواهد بود. بار سوم و … همه چیز عادی به نظر می رسد. دیدن برانکاردی که روی آن یک انسان است با ملحفه ای که روی سرش کشیده اند، دیدن آدمهایی که روی تخت اکسیژن به آنها وصل است! چه می دانستیم آمبوبگ چیست؟ بدون آموزش آن را به کار گرفتیم! چه می دانستیم آی سی یو چیست؟ چه می دانستیم اضطراب و فشار عصبی حاصل از دیدن این صحنه ها می تواند آدم را راهی اورژانس کند! چه می دانستیم آمپول های میلیونی هم اگر تقدیر نباشد، فایده ای ندارد! اتاق آی سی یو و کلی بیمار رنجور و خسته، عده ای به هوش و عده ای بی هوش! چه می دانستیم که بیماری های عجیب و غریب ممکن است به سراغ ما هم بیاید؟ چه می د انستیم مرگ فقط برای همسایه نیست. شاید و شاید به سمت ما هم بیاید.

دختر اتاق روبرو فریاد می زد” مامان به خدا دارم از پله ها می افتم”. همراهان اشک می ریختند. پله ای در کار نبود. دخترک که چشم هایش را بسته بودند فقط داد و فریاد می کرد. انگار این حالتهابرای خیلی که به کما می روند یکسان است. توهم افتادن از بلندی! چند نفر را دیدم که اوضاع شان از این دختر بهتر بود و اما نماندند! او را نمی دانم. یعنی دیگر آنجا نبودم تا ببینم ماند یا رفت! یکی بود بیماری لوپوس به سرش رخنه کرده بود و هوش و حواس نداشت. کارهای غیر ارادی می کرد. آدمها را اشتباه می گرفت. اجل امانش نداد. آن یکی از ترس دیالیز سکته کرده بود و بعد دو سه روز یکریز صحبت کردن و رفتن به کما و آی سی یو از دنیا رفت! آن یکی هم بعد چند سال بیماری مزمن لوپوس، با فرشته ی مرگ ملاقات کرد. تشنج! چه می دانستم تشنج چیست؟ لرزه و کف و …! خدایا چه چیزهاکه نشان مان ندادی! زن دچار تشنج شده بود پسر جوانش ملتهب بود و نمی دانست باید چه کند. فردای همان روز بردنش به آی سی یو بیمارستانی دیگر. طفلک آن یکی دختر که بیماری اش از شادی و خوشحالی بیش از اندازه ی صعود ایران به جام جهانی شروع شده بود. بعد چندین سال بیماری او هم رفت! چقدر انسان بیمار دیدیم که رفتند!

دعا؟ نمی دانم تاثیر دعا بر آدمها چیست. دعا می کنند که مثلا خدا همه ی بیماران را شفا دهد. مگر می شود؟ پس آدمها چگونه به دیار باقی بروند؟ به چه بهانه ای؟ بر من خرده مگیرید. نمی توانم این موضوع را برای خود حلاجی کنم! اگر بیمار خوب شود می گویند دعاها مستجاب شد و اگر نتیجه ای نداد می گویند این مشیت الهی بود، باید شاکر بود! تقدیرش چنین بود! نمی توانم بفهمم دعای آدمها تا به حال کسی را نجات داده یا نه و این ندانستگی آزارم میدهد. دوست دارم یقین داشته باشم اما …!

همه می روند، او هم رفت.

و چه سخت است تحمل مرگ برای بازماندگان!

Tuesday، November 23، 2010

عجب!

حدود هفتاد روز گذشت!

کلمات از من گریزانند. چنگ می اندازم چند تایی شان را بگیرم تا بلکه چند جمله ای بنویسم. تلاش بیهوده ای است. باشد برای وقتی دیگر!

Friday، September 17، 2010

سه روز است که ...

Monday، September 13، 2010

منشور کوروش

طفلک کوروش و منشور حقوق بشرش! چه مهجور و غریبانه به وطن بازگشت.
می گویند استان فارس زلزله آمده. کاشف به عمل آمد منشا آن از قبر کوروش بوده که یکی دو روز است ...!

Saturday، September 04، 2010

جمله ای از نیچه

نیچه می گوید:
هزار تلاش انسان به اندازه ی یک تقدیر کارساز نیست.

Monday، July 26، 2010

مرزبندی!

خنده و گریه، شادی و غم، زندگی و مرگ، ...! مرزبندی ممکن است؟

Friday، July 23، 2010

قحطی امید!

Thursday، July 08، 2010

وديعه هاي تلفن همراه اول

بعد مدتي آمدم تا مثلا درباره ي وديعه هاي تلفن همراه اول بنويسم ديدم که بلاگر هم فيل تر شده؛ مبارک باشد. از راه عادي نمي توان وارد سايت اين سرويس دهنده ي مفسد(!!) شد. خدا از سر تقصيرات بلاگر نگذرد که همه ي مردم ايران را به فساد کشانده!

وديعه هاي تلفن همراه
چند سال پيش گفتند صاحب هر تلفن همراه که چهارصدوچهل هزار تومان بود مي تواند برود مبلغ دويست و نود هزار تومان وديعه ي نزد همراه اول را بگيرد. براي ام جالب بود براي همين زنگ زدم به روابط عمومي مربوطه و سوال کردم جريان چيست؟ گفتند که هنوز خودشان هم خبر ندارند و دقيقا نمي دانند چه بايد پاسخ بدهند. واقعا هم اين گونه بود که کسي نمي دانست ماجرا چيست. مدتها گذشت و ....
تا اينکه چند روز پيش در روزنامه، خبري از وزير مربوطه درج شد که البته اين بار گنگ تر و نامفهوم تر گفته شده بود که صاحبان تلفن همراه مي توانند وديعه ها را پس بگيرند. خبر آن چنان سردرگم بود که هر جمله ، جمله ي قبلي را نقض مي کرد و آخر ما نفميديم وزير چه گفت! تا ديروز که مطهري گفته هر کس وديعه را مي خواهد بايد خط را پس دهد. چيزي که اصلا تا کنون گفته نشده بود!

خوب ظاهرا مديريت قوي بر همه جاي کشور سايه افکنده و ما خيال مان راحت است که مسئولان بيدارند و ما مي توانيم با خيال راحت بخوابيم.
عجب آشفته بازاري است!