جمعه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۲

امروز تو تاكسي نشسته بودم . راننده راديو رو روشن كرده بود و صحبت هاي .... هم رو پخش مي شد. اول فارسي و بعد عربي. راننده همچنان روي همون كانال زوم كرده بود و ول نمي كرد . تا بالاخره صداي يك خانم در اومد كه آقا اين كه عربيه حداقل بريد روي يك كانال راديويي د يگه! راننده هم با كمال خونسردي گفت خانم گوشتون رو بگيريد! من هم گفتم شما به عربي مسلطي؟ همون طور هم كه انتظار داشتم جواب داد نه!! من كه نفهميدم پس چي گوش مي داد؟!! چيز جالبتر اينكه راديو ضبط درب و داغونش رو با يك زنجير خيلي كلفت بسته بود تا ندزدنش!!! انصافاً تا حالا اين جورش رو نديده بودم!

چهارشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۲

در مورد مطلبي كه از روزنامه ي دانشگاه شريف نوشتم عرض كنم كه اين روزنامه ، انتساب اين گفته ها رو به جناب رئيس سازمان صدا و سيما ، تكذيب كرده . راست و دروغش پاي خودشون!!
وظيفم بود كه اين رو بنويسم. همين!

دوشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۲

رئيس سازمان صدا و سيما، طي مراسمي در دانشگاه شريف سخناني گفتن كه خيلي جالبه. ايشون گفتن كه ايرانيان قبل از اسلام مردمي بي سواد، بي فرهنگ و در كل وحشي بودن و در عين حال خودشون هم علاقه داشتن بي سواد باقي بمونن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! واقعا بايد افتخار كنيم و خدا رو شاكر باشيم كه همچين آدم با سوادو فرهيخته اي رئيس اين سازمان با اين عظمت و اين اهميت هست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۲

در يك گروه كوچك يا بزرگ كه چند نفر يا چندين نفر با هم كار مي كنن، مسلماً با ديدگاه هاي مختلفي روبرو مي شيم. اين چند گانگي خودش مي تونه موجب شكوفايي استعدادها و تواناييهاي شخصي و گروهي بشه . ولي اين امر ، در صورتي تحقق پيدا مي كنه كه حداقل به اندازه ي يك اپسيلون اتفاق نظر هم وجود داشته باشه . در غير اين صورت دست يابي به حد اقل هدفها نيز غير ممكنه! درست مثل امروز كه با چنين مشكلي روبرو بوديم و البته من بيشتر تماشا چي بودم . :)

چهارشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۲

اين چند روز اخير كه با سرويس رفت و آمد مي كردم(كه البته از خوش شانسي من حذف شد!!!) ، يك بنده خدايي رو مي ديدم كه به نظر مريض ميومدم . به سختي راه مي رفت و اصلا تعادل نداشت! يكي از چشماش هم از حالت عادي خارج بود. امروز علت اين بيماري رو فهميدم . مي دونيد چي بود؟؟!
اين آقا به صورت قراردادي كار مي كرد .گويا بهش گفتن كه قراردادش تموم شده و ......!! بله ، سكته ي مغزي!! حالا يك عمر بايد اين طوري و با اين سختي زندگي رو ادامه بده :( خيلي حالم گرفته شد!

شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۲

سلام
بالاخره وبلاگ مستقل شده ي جارچي هم يك ساله شد . يك صفحه ي عمومي كه اعضاي اون با صداقت و يك دلي سعي در توسعه ي فرهنگ وبلاگ نويسي دارن .
يك ساله شدنش مبارك :)

یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۲

* مي دونيد بار مسئوليت خيلي سنگينه . وقتي يك جايي ، كسي به شما قدرت و اختيار انجام كاري رو مي ده در عوض كلي توقع پيدا مي كنه . حالا هر چقدر اين اختيار بيشتر باشه ، مسئوليت هم بيشتر ميشه . فكرش رو بكنيد كه خدا انسان رو اينقدر مختار آفريده ( البته نمي شه از بحث جبر به راحتي گذشت!) ، در عوض كار ما هم بسيار سخت شده . اما گويا هنوز ما متوجه ي اين بار سنگين نشديم!!( و شايد من هستم كه اين گونه در عالم ...مي چرخم و گويي ......!!).

آسمان بار امانت نتوانست كشيد
قرعه ي فال به نام من ديوانه زدند!!

* از بوروكراسي و كاغذ بازي خيلي بدم مياد . متاسفانه فكر كنم چند ماهي روبايد حسابي با اين پديده ي دهشتناك دست و پنجه نرم كنم! خدا نصيب گرگ بيابون هم نكنه !!!!

*راستي يادم رفت بگم :

انديشه يك ساله شد!!

جمعه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۲

ديروز رفته بودم نمايشگاه كتاب . كتاب خاصي مد نظرم نبود ،فقط رفته بودم تا ببينم اوضاع كتاب به چه صورتيه! به نظر مي رسيد نظم حاكم بر نمايشگاه از سال قبل بهتر بود . استقبال هم نسبتاً خوب بود . به خصوص سالن 38 ( مخصوص كودكان ). مي خواستم يه كتاب هم اونجا بخرم ، اما اونقدر شلوغ بود كه من هم مثل خيلي ها به خاطر ازدحام جمعيت از اين كار منصرف شدم ! مي دونيد ، اين براي من خيلي خوشحال كننده بود كه مي ديديم بچه ها و خانواده ها به امر كتاب خوني اين قدر اهميت مي دن . اميدوارم اين علاقه در بچه ها تقويت بشه تا شاهد نتايج مثبتش باشيم .
يك كتاب گرفتم درباره ي رجيستري ويندوز. همون جا يك كتاب داشت كه درباره ي برنامه نويسي “سي “ بود . اين كتاب رو من از ميدون انقلاب 200 تومان خريدم ، در حالي كه قيمت اصلي 2900 تومان بود!! وقتي اين مطلب گفتم، حسابي تعجب كردن!
بيرون نمايشگاه هم كه خيلي جالبه ! انگار بازار مكاره هستش! همه چي پيدا مي شه . مانتو زنانه ، لباس بچه گانه ، كتاب، سي دي ، تيله(!!)، ظروف آشپز خونه ، چاقو ، كراوات ،.........!!!!
-------------------------------------------------------------------------------
راستي سايت sharemation.com كار نمي كنه يا اشكال از طرف منه ؟ آخه نمي شه تو سايتش وارد شد ، تازه نمي تونم از اطلاعاتي كه اونجا ذخيره كردم هم استفاده كنم . مثلا موسيقي متن ، صداش در نمياد . يا عكس ها ديده نمي شه!!!؟؟


دوشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۲

فقط دو نكته:

1. دولت قيمت 165 تومان براي بنزين را بررسي مي كند!! (جرايد)‌

2. نام گذاري اين چند سال اخير به عناوين مختلف چقدر قشنگه.( فقط گفتم قشنگ!!!!)

جمعه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۲

مي دونيد never land كجاست؟!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۲

گاهي مرگ لحظه ها رو ميشه كاملاً احساس كرد . به هر حال خوبه بعضي وقتها (!) هم از زندگي گفت و نوشت. ولي نمي دونم چرا خودش رو از من پنهون مي كنه!!

جمعه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۲

چهار ماه گذشت!
روزهاي اول كه تازه با هم آشنا شده بوديم خيلي به ما سخت مي گذشت . سربازي رو مي گم. فشارهاي روحي و جسمي كه در چند روز اول به ما وارد شده بود ، خيلي اذيتمون كرد . تا يك هفته دردهاي عضلاني كلافمون كرده بود . محيط خشك و بي روح پادگان هم مزيد بر علت بود . با همه ي اينها سريع گذشت . مثل باد پاييزي كه در يك چشم بر هم زدن تمام برگهاي خشكيده رو جمع مي كنه و با خودش مي بره . گويي كه اصلاً هيچ برگي وجود نداشته! يادمه روزهاي اول با هيچ كس آشنا نبودم . همه برام نا آشنا بودن . اما حالا نه ! چندين رفيق، چند دوست . اما ...!
دوران آموزشي گذشت . حالا هر كسي بايد بره به شهر خودش تا اينكه هفته ي بعد برگرده و مشخص بشه كه بايد بقيه ي خدمتش رو كجا انجام وظيفه كنه . روزي كه مي خواستيم خداحافظي كنيم ، خيلي جالب بود . اون روز هم مثل چند روز قبلش هوا ابري بود و گاهي بارون هم مي اومد . دو فكر متفاوت در اذهان وجود داشت . يكي رهايي از پادگان و ديگري فكر تلخ جدايي ! مايي كه چندين روز در كنار هم زندگي كرده بوديم ، حالا بايد از هم جدا مي شديم ! خيلي مواقع غمخوار هم بوديم . وقتي شنيديم مادر يكي از بچه ها فوت كرده همه غمگين شدن! وقتي فهميديم مشكل يكي از بچه ها حل شده ، همه خوشحال بودن ! اين مرحله از هفت هزار خان زندگي هم تموم شد . حالا فقط خاطراتش باقي مونده . استخر رفتن هاي شبونه در پادگان، اذيت كردن هاي يك موجود رواني ( كه خودش هم روان شناسي خونده بود) به عنوان فرمانده گروهان، پاره كردن نوارهاي روي پيراهن ، پاره كردن جيب شلوارها ، نوشتن يادگاري روي پيراهن ها ، داد و فريادها ورقصيدن و ديوونه بازي هاي گروهان ما، نگاشتن چند خط يادگاري در دفتر خاطرات هم ، .....!!!! همش تموم شد.
ديگه وقت خداحافظي بود . هميشه جدا شدن سخته ! امير... از رژه ي ما سان ديد و مراسم تموم شد. برگه هاي مرخصي پايان دوره امضاء و بين بچه ها پخش شد! حالا وقت رفتن هست . بچه ها همديگر رو بغل مي كردن و با صورت خيس...! نمي دونم چرا ياد صحنه هايي از جنگ افتادم كه سربازها همدديگر رو در آغوش مي گرفتن و آماده ي نبرد مي شدن !!
بارون به شدت مي باريد . ديگه معلوم نبود علت خيس بودن صورت بعضي ها از بارونه يا...؟!چه صحنه هاي جالبي. هفته ي بعد باز همديگر رو مي بينيم تا براي ادامه ي خدمت تقسيم بشيم اميدوارم هر كس اونجا كه دوست داره بيفته .
با همه ي اين حرفها ، بي عدالتي ها و.... هرگز از ذهنم پاك نمي شه!!!!!!!!!!!!

شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۲

ديروز، روز ارتش بود . به همين خاطر در مرقد مراسمي اجرا شد كه اقتدار نيروهاي مسلح كشور رو نشون بده . ما هم به عنوان يكي از يگان هاي نظامي در اين مراسم شركت داشتيم . صبح ساعت 40/4 بيدار شديم تا آماده بشيم . ساعت 30/7 به محل مورد نظر رسيديم. واقعاً هواي سردي بود . باد هم حسابي مي وزيد . ما هم كه آخرين يگان بوديم حسابي سردمون شده بود . نوبت ما كه شد با تمام توان جلوي جايگاه رژه رفتيم . راستش تا حالا آقاي خاتمي رو از اين نزديكي نديده بودم . هر چند كه از اون خاتمي كه مي شناختيم كمتر نشاني هست ، اما به هر حال رييس جمهور كشور ماست كه با راي خود ما به اين مقام نائل شد .
خلاصه، اون همه تمرين رژه ي ما هم تموم شد . حالا مي تونيم كمي نفس راحت بكشيم .البته اگه اين امتحان پايان دوره ي آموزشي هم تموم بشه كه .....!
تا چند روز ديگه دوره ي 4 ماهه ي آموزشي به پايان مي رسه . حالا يك اضطراب ديگه !! يعني بعد از تقسيم كجا مي افتيم!؟ واقعا كه اين زندگي همش اضطراب و دلهره هستش . آدم فكر مي كنه كه هيچ وقت آرامش پيدا نمي كنه !

یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۲

قدرت نظامي يك كشور به توانايي ارتش و نيروهاي مسلح اون بستگي داره . معمولاً در دنيا مانور ها و نمايش هاي رزمي ، نشون دهنده ي آمادگي ارتش هست . در كشور ما هم روزي رو به نام روز ارتش نام گذاري كردن. هر سال در اين روز نيروهاي مسلح كشور توانايهاي خودشون رو به نمايش مي ذارن. از قضا ما هم قرار هست به عنوان يكي از يگانهاي نيروهاي مسلح در اين رژه شركت كنيم . تمرينات اين چند روز، خيلي سنگين شده . سه شنبه براي آماده شدن با محيط ، به مرقد مي ريم تا وضعيت ما هم روشن تر بشه . خلاصه اينكه اگه خدا بخواد ، جمعه رژه مي ريم (من صف اول هستم :) و يگان ما آخرين يگان نظامي هست! ) .همين!

جمعه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۲

بالاخره اين چند روز مرخصي هم تموم شد ! از امروز بعد از ظهر باز هم بايد برم پادگان تا اين دو هفته هم تموم بشه .در كل 4 ماه آموزشي! باز هم محيط بي روح سربازي و...!
نزديك 20روز مرخصي بودم. اما انگار 2 روز بوده ! چقدر اين زندگي زود مي گذره . كافيه تا يك بار پلك ها رو روي هم بذاريم و برداريم. مي بينيم اين چند روز كه هيچ، عمر ما تموم شد!! كاش زمان كند تر مي گذشت . انگار كسي به دنبال اين موجود چندش آور افتاده كه اي قدر عجله داره كه به خط پايان برسه! وقتي هم به انتهاي خط مي رسه معلوم نيست ما چقدر تونستيم بار و توشه ي سعادتمندي ذخيره كنيم؟!
اين مدت عمر ما چو گل ده روز است........
:(