جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۱

زندگي راهي است
از به دنيا آمدن تا مرگ!
شايد ، مرگ هم راهي است!!
ف.م

سه‌شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۱

بالاخره ما هم هفته ي قبل، در خدمت مقدس سربازي (خدا نصيب همه ي شما كناد!!) مفتخر به دريافت سردوشي شديم. قرار بود يكشنبه ، معاون وزير دفاع بياد كه البته به جاي ايشون معاونت بازرسي كل وزارت دفاع اومد . ما هم براي اينكه كم نياورده باشيم ، كلي رژه ، تمرين كرديم . اما روز رژه در بين بيشتر از 20 گروهان ، بد ترين رژه رو ارايه كرديم، طوري كه وقتي جلوي جايگاه رسيديم ، به علت دادن فرمان اشتباه يكي از بچه ها، كل صفهاي ما به هم ريخت . وقتي من به سردار نگاه كردم ، ديدم از خنده دهانش باز شده!!!
با اين حساب فكر مي كرديم كه احتمالاً مرخصي ما بپره ، اما اينطور نشد! به اين ترتيب دو ماه از چهار ماه آموزشي ما تمام شد .البته اگه اشتباه نكنم ، يك ماه اون رو مرخصي بوديم . واقعاً كه زمان خيلي زود مي گذره!!
شاد شاد شاد باشيد

پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۱

عشق فريبم دهد كه مهر بورزم
مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم!!!

چهارشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۱

راستي چرا بايد كارهايي انجام بديم كه خدا رو از دست بديم ، بعدش هم به فكر اين باشيم كه از كي كمك بگيريم؟!!!!!!!! خدا بر هر كاري ، قادر و تواناست. راه رو اشتباه نريم.
در پناه حق!

یکشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۱

چند روزي هست كه از محيط پادگان به دورم و برگشتم به شرايط قبل از شروع سربازي. مي دونيد زندگي در اين دو حالت ، با هم اختلاف داره . محيط داخل پادگان ، محيطي سرد، خشك ، خشن و بي روح هست كه البته با وجود هم خدمتي هاي خوب از سختي هاي اون كاسته مي شه . با همه ي اين شرايط ، از خيلي مسايل روزمره كه در زندگي عادي وجود داره ، به دوره . اونجا همه در يك لباس متحد و يك شكل هستن ( درست مثل حج ! ) . بيرون از پادگان ( يا به عبارت صحيح تر بيرون از سرباز خونه) ، زندگي بر همون منوال قبلي در گذر هست . با يك سري آزادي هاي بيشتر و محيطي حقيقي تراز داخل پادگان ، والبته با همون سر و صدا و مشكلات هميشگي خودش!! وقتي كه اين چند روز رو توي خيابون ها گشت مي زدم، اول كمي برام غير عادي بود . ولي طولي نكشيد كه عادت كردم.( خوبه كه من توي همين تهران افتادم و هر هفته هم به خونه سر زدم!!!)
-------------------------------------
امروز فيلم ” نجات سرباز رايان ” رو نگاه مي كردم ، ياد جنگ خودمون با عراق افتادم . جنگ، جنگ، جنگ…….!! چقدر از اين واقعيت بدم مياد . گر چه گاهي جنگ اجتناب نا پذير مي شه . مثل همين جنگ ما با كشور دوست و برادر(!!) عراق، كه با نامردي كامل خيلي از كشور ها همراه بود . جنگي كه خيلي ها از عراق حمايت مي كردن و ما هم فقط با تكيه بر نيروي انساني و ايمان واعتقاداتي كه داشتيم( و اگه هم اندكي از اون باقي مونده باشه!!) ، تونستيم مقاومت كنيم . من با جنگ آشنايي چنداني نداشتم ، اما اين سربازي باعث شد با خيلي از فرماندهان جنگ برخورد داشته باشم و اطلاعاتم در اين زمينه بيشتر بشه . ضررهاي انساني و مالي اين جنگ وصف ناشدني هست . كما اينكه هميشه در تمام دنيا ، بر روي اين گونه آمارها ،سرپوش مي ذارن يا آمار اشتباه ارايه مي دن . اين فيلم رو هم كه ديدم ، حسابي حالم رو گرفت . مثلاً صحنه اي كه كودكي رو بنا به شرايط پيش اومده از والدينش جدا مي كنن . بعد از اينكه كودك پيش پدرش برگشت ، پدرش رو با دستاي كوچيكش مي زد و بعد در آغوشش جاي گرفت واشك مي ريخت! قسمت اعظم جنگ يعني همين !!!

جمعه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۱

هفته ي قبل براي من خيلي خيلي طولاني بود . چون به اردو رفته بوديم . در عوض هفته ي آتي رو مرخصي دارم. اگه وقت شد بعداً درباره ي اردو و ... مي نويسم .
از روز پنج شنبه مرخصي ما شروع شد . ديروز توي خيابون كه مي خواستيم موقتاً از هم خداحافظي كنيم ، خيلي جالب بود . همه با هم رو بوسي مي كردن . يكمي دلم گرفت . هميشه خداحافظي برام سخت بوده ! ما تا 2،3 ماه ديگه هم با هم هستيم . خداحافظي روز آخر برام سخت تر هست ! يك روز نشده دلم براي خيلي ها تنگ شده !!! كاشكي هيچ وقت كلمه ي سلام رو بر زبون نمي آوردم . اين جوري ديگه مجبور نمي شدم كه به خاطر خداحافظي ماتم بگيرم . نمي دونم شما هم اين احساس رو داريد يا تجربه كرديد يا نه ؟ واقعاً سخته.
چقدر رمانتيك !!!!!

پنجشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۱

شب است و تاريك ، ماه سرش را از پشت ابرها بيرون مي آورد ، سرك مي كشد و به مردمان روي زمين سلام مي كند ، و آنگاه نگاهي به تصوير خود در آب حوض مي اندازد . هنوز زيباست و سرزنده ! سعي مي كنم با دستانم، ماه را در آب حوض بگيرم . اما ، خود را از من پنهان مي كند ! نگاه ماه بر ابرهاي اطرافش مي لغزد . توده ي ابر بزرگي ، به او بسيار نزديك شده !باد ابرسياه را حركت مي دهد . ماه ، آرام آرام زير ابر پنهان مي شود . گوشه ي ديگري از آسمان ستاره اي پر نور ، چشمك مي زند و شايد بر مردم روي زمين ، قهقهه وار مي خندد ! ابر سياه بر او هم رحم نمي كند. اكنون تمام آسمان تيره و تار شده . صداي غرش رعد است كه بر پيكره ي جانداران ، رعشه مي اندازد! قطرات ريز آب ، بر جان و روح ابرسياه سنگيني مي كند . ديگر تحمل ندارد . اكنون است كه سفر اين قطرات آغاز مي شود . سفري از اوج به حضيض ! هر دانه قطره ي باران كه بر شيرواني سقف برخورد مي كند ، صدايي زيبا مي آفريند . اين صداها ، سنفوني زيبايي را مي آفريند كه با رهبري قادري كه آفريننده ي هستي است، نواخته مي شود . باران مي بارد و بر لطافت هوا مي افزايد . اما ماه از ابر و باران و ... بيزار است !!
-------------------------------------------------
باز هم از سربازي براتون گم .
+ چند وقت پيش كه استخر رفته بوديم ، افسر گروهان ما هم اومده بود . يكي از بچه ها ، تا افسر رو ديد در حالي كه مايو پوشيده بود ، به افسر احترام گذاشت(با دست!!) . اين اتفاق باعث شد كه ما و افسر مذكور حسابي بخنديم :)

+يكي از برادران خادم ( خانواده ي كشتي گير !) ، در گروهان ماست . پسر خيلي خوب و آرومي هست . اما اين يكي كشتي گير نيست.

+ اين هفته پسر پروفسور حسابي اومده بود . بچه ها هم خيلي استقبال كرده بودن . مهندس حسابي ، همانند پدرش انسان بسيار روشن فكري هست . وقتي از پدر محترمش صحبت مي كرد آدم رو به وجد مي آورد . پروفسور حسابي تقريباً دزر تمام رشته هايي كه ما در اونجا داشتيم، درس خونده بود و تسلط كاملي هم بر همه ي اونها داشته . من كه حيرونم ! چطوري ميشه بعضي آدما اينقدر بزرگ و عزيز مي شن! چند نمونه از كارهاي ايشون رو كه جالبه عرض مي كنم: ايشون بودن كه پيشنهاد اتوبوس فضايي رو براي اولين بار در دنيا ارائه داده و در حال اجراست! ايشون با پول خودش، 1000 متر زمين در كره ي مريخ به نام ايران خريداري كرده ، طوري كه نام ايران از اين لحاظ ، در رتبه ي سوم دنيا قرار گرفت!! و............

+ يك سري سرباز جديد ، وارد پادگان شدن كه از مقطع ديپلم و پايين تر هستن . خيلي بچه هاي پر شر و شوري هستن . خيلي از اونها فقط دنبال سوژه مي گردن تا ...! تعداد سيگاري هاي اونها بسيار زياده كه با توجه به سن و سالشون ، يك فاجعه هست .

+ ما در يك مسابقه ي فوتسال شركت كرديم كه سوم شديم . شايد به جاي جايزه ، به ما چند روز مرخصي بدن :)

+ دو نفر از افراد آسايشگاه ما، ادبيات فارسي خوندن كه هر دو نفر ترك هستن ، با لحجه ي بسيار زياد. با يكي از اين دو صحبت مي كرديم كه بحث به لحجه كشيده شد . وقتي گفتيم كه بنويس ” گوگوش” ، نوشت ” قوقوش” !! مي گفت من درست مي گم و شما اشتباه مي كنيد!! آخرش هم قبول نكرد كه داره اشتباه مي كنه!!!
با همه ي اين حرف ها ، پسر خوب و سرزنده اي هست .
---------------------------------------------
شاد شاد باشيد



پنجشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۱

به نام خداوند قادر ؛
باز هم اومدم . باز حرف هاي نا گفتني و رازهاي سر به مهر كه تنها در خلوت دل گفتني هست! باز افكار پريشوني كه انگار دست از سر من بر نمي دارن . گويي كه رهايي از اين افكار ديوانه كننده ، برام نا ممكن هست . انگار بايد بار سنگين بسياري از پرسش هاي درون خودم رو هميشه بر دوش بكشم . شايد قدرت و توانايي من هر روز در حال كاستن هست. چرا؟ زندگي انسان ها رو قدرت مند مي كنه . اما انگار براي من چنين قانوني وجود نداره؟! واي بر من كه هنوز از فهم خيلي از مسايل پيش پا افتاده ،عاجزم!
-----------------------------------------
از اين حرف هاي تكراري و نا مفهوم بگذريم كه آب در هاون كوبيدنه!
در آموزشي يك سري از دروس هست كه به وسيله ي اساتيد بيان مي شه . اساتيدي كه ما داريم بسيار با تجربه هستن و اغلب سرهنگ و تيمسار بازنشستن كه همگي در جنگ حضور داشتن . از بين اين اساتيد اشخاصي پيدا مي شن كه كمي از بقيه متمايز هستن . مثلاً يكي از همين استاد ها ، عضو نيرو مخصوص بوده كه از نظر تجربه فوق العاده هست. در خيلي از كشورهاي دنيا تحت پرچم ناتو جنگيده ، طوري كه حتي در ويتنام هم حضور داشته! آدم خيلي جالب و خوش اخلاقيه . بعضي اوقات هم از خاطراتش برامون تعريف مي كنه . با اينكه بالاي 60 سالش هست، بسيار چابكه، در كارهاي عملي هم خيلي جدي و سختگيره.
اگه شنيده باشيد دوره ي دافوس برترين و سخت ترين دوره ي نظاميه . چند نفر از همين اساتيد ، اين دوره رو تدريس هم مي كنن( يا كردن).
--------------------------------------
در دوران آموزشي ، تير اندازي با اسلحه هم گنجانده شده . اسلحه ي سازماني ارتش ژ-3 هست كه بسيار پر قدرته ،طوري كه يك تير اون مي تونه از 9 نفر هم عبور كنه و همه رو از پا در بياره! چند روز پيش در ميدان تير بر اثر بي احتياطي ، دو نفر كشته شدن!!!
-------------------------------------
پارتي بازي در همه ي جاي ايران هست. در اينجا هم هر كسي كه پارتي داره به راحتي مرخصي مي گيره .واقعاً كه جالبه !!!!!!
------------------------------------
در آسايشگاه كه هستيم اتفاقات جالبي مي افته كه گفتن همه ي اونها ممكن نيست . مثلاً افتادن يك نفر از روي تخت ، در حالي كه خوابيده بود و در خواب مي ديد كه داره از بالاي يك درخت به پايين پرت ميشه!!البته آسيبي به اون فرد وارد نشد . جشن هايي كه در آسايشگاه دور از چشم بقيه انجام مي شه هم خيلي جالبه . يكي دو نفر نگهباني مي دن . بقيه هم دست مي زنن و ترانه مي خونن....!! اين محيط خشك و بي احساس رو فقط با اين كارها مي شه تحمل كرد . البته گاهي هم سر چيزهاي كوچك اختلاف مي افته و داد و فرياد و قيل و قال درست مي شه . مثلاً سر روشن يا خاموش بودن تلوزيون ! گاهي فكر مي كنم كه ما در اون محيط كوچك ، اين همه اختلاف سليقه داريم ، چطور مي شه در سطح كلان مثلاً كشور خودمون ، اتحاد داشته باشيم و با كمتريناختلاف ، به بهترين نتيجه برسيم؟!!!
----------------------------------
ديگه قلم فرسايي نمي كنم .
شاد شاد باشيد

جمعه، دی ۲۷، ۱۳۸۱

به نام خالق بي همتا ؛ به نام او كه همه چيز در حيطه ي قدرت اوست
قريب يك ماه هست كه درصفحه ي وبلاگم چيزي ننوشتم يا به عبارتي فرصت اين كار رو نداشتم . دلم براي نوشتن در اينجا تنگ شده بود. اومدم تا چند سطري رو بنويسم ! بنويسم تا باور كنم هنوز هستم ! خيلي چيزها داشتم كه بنويسم . اما در حال حاضر رغبت چنداني به نگارش خيلي از آنها رو ندارم .البته اگه بعداً فرصتي پيش اومد حتماً مفصل تر مي نويسم.
در حال حاضر ، در دوران آموزشي سربازي هستم . دو ماه مقدماتي و دو ماه تخصصي( دوره ي كد). حدوديك ماه اول در حال اتمام هستش . يك هفته ي اول (يا ده روز اول) براي من بدترين دوران زندگيم بود . چون اونقدر به عضله هاي پام فشار اومد كه قدرت نشستن رو هم نداشتم و ...! براي همين ،حتي چند آزمايش دادم تا از سلامتي جسمي خودم اطمينان پيدا كنم ! اين درد ها به معدم هم فشار آورد ، براي همين چند روز معده ي من به علت هاي عصبي درد مي كرد! طي اين چند سالي كه خدا به من عمر داده ، اين قدر تحت فشار نبودم! اين فشارها، طي چند روز كاهش پيدا كرد تا اينكه گرفتگي عضلاني ، از بين رفت . حالا هم اوضاع بد نيست . در طول هفته يك بار استخر داريم . چند سالن ورزشي هم داريم كه از هيچ چي بهتره! هفته ي گذشته دو دفعه به آمفي تئاتر رفتيم كه البته هر دو بارش يك نمايش تكراري بود!!
در آموزشي افراد از شهر ها و استان هاي مختلف ايرن هستن . تقريباً از تمام استانها در اينجا حضور دارن . لحجه هاي مختلف، فرهنگ هاي مختلف!! وقتي هوا سرد شد ، بچه هاي جنوب مي گفتن تا حالا هوايي به اين سردي نديدن ( بعضي فقط يك بار برف رو ديده بودن) ، بچه هاي مناطق سردسير هم مي گفتن هوا چندان سرد نيست!!!!
يك نكته ي جالب ديگه ؛ هر چه از تهران بيشتر دور مي شيم ، سن ازدواج پايين مياد . مثلاُ بچه هايي بودن كه با سن و سال كم ،بچه هم دارن!!يك نفر كه 25 يا 26 ساله بود مي گفت ، ديگه سنم رفته بالا به من زن نمي دن!!!
يكمي هم از گروهانمون بگم و زياده گويي نكنم . فرمانده گروهان ما ، يك جنوبي هست كه روانشناسي خونده .تا 40-50 روز ديگه هم خدمتش تموم مي شه . اين آدم مستبد و زور گو، ( به قول خودش) ما رو با روش هاي روانشناسي آزار مي ده!! آدم ديكتاتوري كه از اذيت كردن به حد وفور لذت مي بره. چند نفر هم براي خودش “ نوچه ” جمع كرده كه به راحتي به اونها مرخصي مي ده و ....!!!!!!!!!
نظام ، بسيار خشك و ديوونه كننده هست . خشك و انعطاف نا پذير ! خشن و بي روح!چاره اي نيست جز تحمل .
راستي ، از دوستاني كه پيام گذاشته بودن نهايت تشكر رو دارم.
شاد شاد باشيد

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۱

به نام خداوند منان
به هر چيزي كه انسان عادت مي كند ، دل كندن از آن سخت و دشوار است وگاه درد آور! اما هر آغازي را پاياني است جز ، ذات اقدس الهي! در بدو ورود به اين دنياي مجازي سراز پاي، نمي شناختم . اينكه نوشته هاي من را ديگران نيز مي خوانند، برايم جذاب و دوست داشتني بود و صد البته هست . همانطور كه در نوشته ي قبلي گفتم، من از هفته ي بعد نمي توانم بنويسم . بهتر ديدم از اكنون ديگر ننويسم . نمي دانم چرا؟! اما بهتر است ديگر ننويسم . اما شايد دوباره برگشتم ! اگر خدا خواست و عمري از اين مدت اعتبار زيستنم در اين دنيا باقي بود ، شايد دوباره برگردم و باز راز دل بگويم و راز تنهايي !
مي دانم ؛ شايد بعضي از شما را آزردم و ناراحت كردم، شايد ...، اما بگويم هيچ قصدي جز صداقت نبود . هيچ حسي جز دوستي نبود . هيچ...!
دوستان خوبي اينجا هستند كه لينكهايشان در كنار صفحه قرار دارد: آشنا، حس غريب، اسب آتش(كه خيلي وقت است نمي نويسد)، سالك، فروغ(”صد ملك دل ” گويا ديگر نمي نويسد) ،زهرا، آيدا، بچه ي مثبت ،طراوت ، دخترك شيطان و.... ،كه نوشته هاي زيبايي دارند. اميدوارم همچنان سر شار از زندگي، قلمشان پر فروغ و پر نشاط باشد .
من رفتم. شايد برگردم و شايد هرگز...

كلبه ام خاموش شد.....

بدرود!




شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۱

قرارهستش كه بنده هفته ي بعد ، به خدمت مقدس سربازي اعزام بشم . خيلي كيف داره توي زمستون آدم بره آموزشي !! نه؟؟؟
پس به اين ترتيب، ديگه اصلاً نگران امنيت مرزهاي كشورنباشيد. خيالتون راحت باشه!!
وبلاگرها ،آسوده بنويسيد. ما بيدارم!!!!!!!!!!!

جمعه، آذر ۲۲، ۱۳۸۱

سراب

دراين كوير، به هر سو كه مي نگرم ، سراب است . خسته و تشنه ام . به آسمان مي نگرم. انگار آسمان نيز سراب است .اما نه! آسمان سراب نيست . واقعيت است . سراب نيز خود ، روشني و زيبايي آسمان را به رخ زمينيان مي كشاند! گويي كه لب هايم از فرط تشنگي به هم دوخته شده اند. پاهايم نيز از فرط گرماي شنزار ، تاول زده و از دست اين همه خس و خاشاك ، زخمي و خون آلود است . اصلاً چگونه شد كه من اين گونه گرفتار شدم؟ از كجا آمدم تا به اين سرزمين رسيدم . هيچ چيز به ياد ندارم . گويي كه گذشته نيز در مه غليظي فرو رفته و هيچ چيز پيدا نيست! بايد بروم . جاي من در اين سرزمين ، در اين وادي سرگشتگي نيست . بايد بروم . اما به كدام سوي؟ به هر سو كه نگاه مي كنم ، سراب است . به كدام جهت بروم تا به سر چشمه اي برسم كه سراب نباشد؟نمي دانم!!!

پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۱

راستي جريان چيه ؟ چرا هر كسي ادعاهايي مي كنه و حرف هايي مي زنه، روي اون هم تاكيد هم داره ! اما وقتي به هر دليلي دستگير مي شه ، مي گه كه كارها و حرف هاش خيلي اشتباه بوده ، نمي دونسته اعمالش خلاف قانون بوده و.........!!!!!!!!!!!

دوشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۱

اين سياست زدگي ما ، انگار همچنان در جهت خرابي هر چه بيشتر،لگام گسيخته در تاخت و تاز است . وقايع يكي دو روز پيش ، من جمله مجلس ، مهر تاييدي بر اين ادعاست! نظر شما غير از اينه؟!
------------------------------------------------------------------------------
ديشب چه بارون قشنگي مي باريد. هر قطره ي بارون كه به برگ خشكيده ي درختان مي خورد ،اون رو سرنگون مي كرد . يك برگ ريزون به تمام معني! نمي دونم اون تك برگ خشكيده ي اميد من ، تونسته خودش رو روي شاخه ي درخت آويزون نگه داره يا نه . اما نه ! چند سالي هست كه ديگه اون برگ خشكيده و خسته رو ، روي هيچ درختي نمي بينم . حتي بهار هم نتونشته با اون همه طراوت و شادابي ، برگ خشكيده ي من رو احياء كنه.شايد همين بهار بود كه تموم آرزوهاي سر شار از روياي من رو ، با تمام قشنگيش ، از من گرفت . چي مي گم؟! آره! اين گونه بوده كه طعم تلخ زندگي رو چشيدم . زندگي هم تلخه و هم شيرين! شايد خودم خواستم هميشه طعم تلخش رو احساس كنم ، و شايد شيريني زندگي هم در تلخي اون نهفته باشه ! مگه نه؟!

شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۱

واقعاً كه كشور عجيبي داريم ! ما تمدني داريم به قدمت تاريخ ! هميشه هم ادعاي خودمون رو در هر زمينه اي كه باشه ، متصل مي كنيم به همين تمدن گم شده!! ولي واقعيت چيز ديگه اي هست . دنياي امروز جايي نيست كه بتونيم فقط به گذشته ي خودمون بسنده بكنيم . دنياي امروز چيزهاي ديگه اي رو مي طلبه . درسته كه اين فرهنگ و تمدن غني ، مايه ي فخر و مباهات هر مملكتي هست ، اما نمي شه با اين جور حرفها ، پيشرفت كرد . در حال حاضر هم كه فقط در حال“ پس رفت“ هستيم . اگه به امور روزمره ي كشور خودمون دقت كنيد ، مي بينيد كه كشور ما ، توي يك دور تسلسل باطل افتاده . مثلاً مسأله ي گوشت هاي فاسد!! هر روز يك گزارش، يك روز گفته ميشه اينقدر گوشت فاسد وارد شده، يك روز تخم مرغ فاسد ....! اين حجم مبادلات هم اون قدر زياد هست كه نمي شه اون رو به تجار عادي نسبت داد !! بعد از مدت ها ، هنوز معلوم نيست سر منشأ اين مسائل كجاست و شايد دوست ندارن ...!!
يا مثلاً نفت ! قراردادهاي نفتي كه كلي سوال برانگيز بوده و باز معلوم نشد ..!! چند روز پيش هم در مجلس( فكر كنم رييس كميسيون انرژي مجلس) گفت كه بهتره قيمت بنزين رو 200 تومان قرار بديم كه به نفع مردم هم هست!! كدوم مردم! مگه مردمي هم باقي مونده؟! باز هم شنيديم كه گفتن قرار هست بنزين رو ”جيره بندي ” كنن!! ما درداشتن ذخاير نفت و گاز در رده هاي اول دنيا هستيم !! ديروز هم آقاي وزير بازرگاني گفتن كه ما نمي گذاريم كه نفت جيره بندي بشه!!!! واقعاً كشور عجيبي داريم!! به راستي كجاي كاريم؟؟ مگه مي شه بهترين منابع و عوامل رشد رو در اختيار داشته باشيم و همچنيان در جا بزنيم؟ .( خدا كنه هميشه در جا بزنيم و به عقب تر نريم!!) .
جالبه ، ما در سياست هم همچنان عاجز مونديم . شايد بشه گفت كه به نوعي دچار ”سياست زدگي ” هم شديم . مردم فقط بازيچه شدن . هنوز خيلي مونده تا معني درست كلماتي مثل ”جمهوري ” رو بفهميم!!!
خدا آخر و عاقبت همه ي ما رو ختم به خير كنه.