سه‌شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۷

غزه

اوضاع کنونی جهان بسیار نامفهوم و گنگ است. مملو از تناقض و دوگانگی! واقعاً درک شرایط سخت است و تنها با یک سو نگری ممکن نخواهد بود چگونگی این کلاف سردرگم بحران های روز جهان را دریابیم. اما به هر حال بعضی اصول اعتقادی و انسانی محدود به زمان نیستند و تحت هر شرایطی باید به آنها التفات کامل داشت. مثلا کشت و کشتار در هر زمانی بد بوده، هست و خواهد بود. اگر زمانی کشتار هولوکاست بسیاری را به دیار باقی فرستاد امروز کشتار غزه چنین کاری می کند. اسرائیل کشور عجیبی است. از ابتدا با مکر انگلیس پدید آمد و به پشتوانه ی امریکا بزرگ شد و حالا هم هر کاری را با حمایت دوستان هم پیاله اش می کند و کسی را یارای مقابله با او نیست! اوضاع غریبی است که تاریخ درباره ی آن بهتر قضاوت خواهد کرد. در حالی که در غزه انسانها بسان برگ های زرد و بی روح زمستانی که به روی زمین سرد می افتند، کشته می شوند و با انواع و اقسام بمب ها آزمایش می شوند تا معلوم شود کدام یک از این بمبها در کشتار موفق تر است، در این بلبشو و قتل و نسل کشی رئیس جمهور پائین آمده از سریر قدرت آمریکا می گوید این روزها هر بار که در آینه به خود می نگرم به کارهایم افتخار می کنم و دیگری که همین روزها بر اریکه ی ریاست و قدرت تکیه می زند مهم ترین دغدغه ی این روزها را پیدا کردن سگی مناسب برای دخترش می داند که حتی از پیدا کردن وزیر بازرگانی برای آمریکا هم سخت تر است! نمی دانم حماس در این بحران کجای کار قرار دارد یا اینکه فتح چه می گوید یا اینکه آیا ایران در این جریان دست دارد یا نه؟ پاسخ هیچ کدام از این سوالات و بسیاری دیگر را نمی دانم. اما می دانم انسانیت چیزی فراتر این هاست. فراتر از زمان و مکان و پیشرفت و این جور چیزهاست. انسانیت بدجوری مهجور مانده!

جمعه، دی ۲۰، ۱۳۸۷

داستان خنده

داستانی کوتاه که نوشتم:

خنده
ابر سیاه تمام آسمان آبی را پوشانده بود و روشنایی نیمروز چندان توانی برای ابراز وجود نداشت. نم نم باران همه جا را تر کرده بود و آن ابر سیاه منتظر فرصتی بود تا غرش کنان سیلی براه بیندازد. هوا نسبتا سرد بود. گوشه ای از پارک بزرگ شهر، زیر بارش اندک باران، مردی میان سال روی نیمکت خیس نشسته بود. موهای آشفته و نمین او، روی صورتش پخش بود. با چشمان خمور و بی روحش به گوشه ای خیره شده بود و تکان هم نمی خورد چنان که گویی مجسمه ای است که در این گوشه ی پارک برای بزرگداشت مردی بزرگ اما خسته تراشیده شده بود. اما او زنده بود و هنوز نفس می کشید! پیرمردی که پاتوق همیشگی اش این قسمت پارک بود در غیاب دوستان قدیمی اش در پارک قدم می زد. با یک دست چتر سیاهی را بالای سرش نگه داشته بود و در دست دیگرش عصایی چوبین بود و تق تق کنان به مرد روی نیمکت نزدیک می شد. هنگامی که پیر مرد به نیمکت رسید نگاهی به مرد انداخت و از حرکت ایستاد. با عصای اش آرام به پای مرد زد و گفت" آهای کجایی؟ توی این هوای سرد سینه پهلو می کنی. پا شو برو خونتون". مرد هیچ عکس العملی نشان نداد. همچنان خیره به نقطه ای دور نگاه می کرد. پیر مرد ول کن نبود و دوباره شروع کرد به صحبت کردن که" آره بابا! همه مشکل دارن. اصلا زندگی یعنی همین مبارزه ها و جنگ و دعواها! با زنت دعوات شده؟ کارت رو از دست دادی؟ چته بابا، انقدر سخت نگیر. با تو ام!". مرد نیم نگاهی به پیرد مرد چتر بدست انداخت. به اجبار لبخند زد. پیر مرد گفت" آهان حالا شد! لبخند بزن تا دنیا بهت بخنده. چرا ماتم زده اینجا نشستی؟ هان؟ منی که می بینی تنها اینجام به خاطر اینه که دیگه آفتاب لب بوم هستم و فقط می خوام این چند صباح رو بگذرونم تا ..."، و چند لحظه ای سکوت کرد و دوباره ادامه داد" ببین جووون؛ حتما شنیدی که می گن بر مشکلات خودتون بخندید تا همیشه چیزی برای خندیدن داشته باشید. شنیدی نه؟ آره، حتما شنیدی! بخند بخند بخند....! خنده بر هر درد بی درمان دواست" و خودش هم در حالی که عصا زنان دور می شد قهقهه سر داد. مرد تنها، با خودش فکر کرد این پیر مرد دنیا دیده و با تجربه است. برای همین خواست تا به پند و اندرز حکیمانه ی او صحه گذارد. برای همین شروع کرد به خندیدن. تک تک مشکلات را به یاد می آورد و می خندید. اما مشکلات اش یکی دو تا نبود!
دو ساعت بعد درحالی که بارش باران به شدت زیاد شده بود و همه جا را آب گرفته بود جنازه ی مرد، گوشه ی پارک پیدا شد. علت مرگ خنده ی بیش از اندازه بود!

سه‌شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۷

واژه های تکراری

واژه هایی را به کرات شنیده ایم، می شنویم و خواهیم شنید( بدون تفسیر و تعبیر و هر چیز دیگر!):

امام، آرمان های امام، خط امام، بیت امام، تجدید میثاق، تجدید پیمان، مقام معظم رهبری، رهبر معظم انقلاب، انقلاب، آرمان های انقلاب، حزب الله، شهیدان، خانواده ی شهدا، جانبازان، ایثارگران، جان بر کفان، هشت سال دفاع مقدس، بسیج، مدرسه ی عشق، هفته ی بسیج، ارتش بیست میلیونی، مستضعفین، دشمن، دشمنان، شیطان بزرگ، مشت دندان شکن، روباه پیر، امام زمان، سربازان گمنام امام زمان، دهه ی فجر، راهپیمایی با شکوه، انفجار نور، آمریکا، اسرائیل، غده ی سرطانی، فلسطین، سرزمین اشغالی، ملت مظلوم، قدس، بیت المقدس، حماس، فتح، حزب الله لبنان، سید حسن نصرالله، ملت، خادم ملت، خادمین ملت، نوکر ملت، انرژی هسته ای،... و هوگوچاوز را هم از یاد نبریم!

سه‌شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۷

چند مطلب به صورت گذرا

پیش بینی های احمدی نژاد
احمدی نژاد شخصیت جالبی دارد. از همان اول که به ریاست رسید( البته دوران شهردار بودن اش را از یاد نبریم!) تا اکنون چندین بار سوژه ی محافل مخلتف بوده! پیش بینی های او اغلب نه تنها درست از آب در نمی آید که حتی بر عکس هم می شود! دو نمونه ی جالب آن را حتما شنیده اید. اولی اینکه گفت نمی گذارند اوباما رئیس جمهور شور ولی شد و دومی اینکه گفت قیمت هر بشکه نفت زیر صد دلار نمی شود که شد!!


بنیاد مستضعفان
امروز وارد سایت بنیاد مستضعفان شدم. خیلی دلم به حال این بنیاد فقیر سوخت! بسیاری از شرکت های معروف و معتبر وابسته به این بنیاد است. چیزی که رسما اعلام می شود با آنچه به واقع وجود دارد فرق می کند. شرکت های زیادی هستند که به ظاهر شخصی ولی در حقیقت دولتی هستند. احتمالا شمار این گونه شرکتها ی دولتی کم نیست! وقتی لیست شرکت های بنیاد مستضعفان را نگاه می کردم یاد اسم زلفعلی افتادم که به مزاح می گویند فلانی کچل است ولی نامش زلفعلی است.

موزه ی جواهرات
ایران موزه های ارزشمند زیادی دارد. دو تا از موزه های بسیار دیدنی که در تهران وجود دارد موزه ی جواهرات و موزه ی ملی ایران است که هر کدام را چند بار رفته ام. موزه ی ملی ایران شامل دو بخش است: موزه ی ایران باستان و موزه ی دوران اسلامی که بیش از سه سال است این موزه به دلایل نامعلوم به روی بازدید کنندگان بسته است! به هر حال حداقل بخش ایران باستان دایر است که واقعا ارزش یک بار دیدن را دارد. و اما موزه ی بی نظیر جواهرات ملی که خیره کننده ترین موزه ی ایران است. جواهراتی که در تعداد و نوع و ارزش همتا ندارند! دیدن مرواریدهای استثنایی خلیج فارس، تاج های فوق العاده زیبا، تخت های بی مانند، کره ی زرین و مرصع که خارق العاده است و بسیاری دیگر که حیرت انسان را بر می انگیزد، بهانه ی خوبی است برای بازدید از این موزه. البته در نظر داشته باشید که به خاطر مسائل امنیتی بازدید کنندگان زیادی نمی توانند به این موزه مراجعه کنند!

دو ابزار زندگی
حرف زدن آسان است. بیخود نیست که گفته اند "دو صد گفته چو نیم کردار نیست!". به هر حال بگذارید من هم دو کلمه از این حرف ها بزنم! برای زندگی کردن ابزارهای زیادی لازم است. دو تا از این ابزارها داشتن دل بزرگ و حس دوست داشتن و عشق ورزیدن است. هر کس که دل بزرگ و فراخی داشته باشد و بتواند همه رو دوست داشته باشد و به همه عشق بورزد بهترین زندگی را خواهد داشت. زندگی در سایه ی محبت است که ارزش زیستن پیدا می کند.

یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷

ژاپن باز هم برد!



مدتی پیش احمدی نژاد در ادامه ی ادعاهای عجیب خود این بار درباره ی نامزدی ایران برای عضويت غیر دائم در شوراي امنيت سازمان ملل، گفته آنها(کدام ها؟) از این کار ایران می هراسند و از این جور حرفهای کلی و مبهم! او همیشه ادعا کرده بیشتر افکار جهانی با نظام جمهوری اسلامی موافق است و در مورد داخل کشور هم ادعا کرد 98 درصد مردم نظام را حمایت می کنند و آزادی مطلق وجود دارد و ...! حالا نظر شما را به این خبر جلب می کنم که:

ژاپن با 158 رای در مقابل 32 رای ایران موفق شد برای چندمین بار به عضویت موقت در شوراي امنيت سازمان ملل درآید.

حال سوال اینجاست که این همه طرفدار سینه چاک که رئیس جمهور محبوب ما به آن اعتقاد دارد کجا هستند؟ آیا آنها وجود خارجی دارند یا تنها در مخیله ی ایشان حضور دارند؟؟!

شنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۷

مرگ بر این و آن!


تاریخ سی ساله ی ما آنقدر از شعار مرگ بر این و مرگ بر آن مملو شده که به طور قطع اگر درخواست داده شود تا این رکورد در کتاب رکوردهای گینس ثبت شود، شاهد ثبت یک رکورد بی نظیربرای کشور عزیزمان ایران خواهیم بود!!

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۷

شیخ بهایی می گوید:

ای عقل خجل ز جهل و نادانی ما

در هم شده خلقی ز پریشانی ما

بت در بغل و به سجده پیشانی ما

کافر زده خنده بر مسلمانی ما









چهارشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۷

حاجاقا شاید خدای ناکرده شما ...

چند روز پیش برای کاری به بانک مراجعه کرده بودم. یک روحانی هم داخل بانک بود و با متصدی یکی از باجه ها صحبت می کرد. نمی دانم مشکلش چه بود. مرد روحانی عمامه اش را طوری روی یکی از گوش هایش گذاشته بودتا معلوم نشود چه چیزی روی گوشش قرار دارد. شاید برای موبایلش بود یا ... نمی دانم! حاجاقا قبول نداشت اشتباه می کند و هی توضیح می خواست و خود توجیه می کرد. متصدی هم که دید این طور نمی شود ادامه داد با کمال احترام گفت" حاجاقا شاید خدای ناکرده شما اشتباه کرده باشین". حاجاقا کارش تمام شد و رفت. بعد ماجرا کلی به کارمند مذکور خندیدیم. طفلک می گفت"آخه قبول نمی کرد. برای همین گفتم...". انقلاب ما به جاهای خوبی نرسید. خیلی ها انتقاد را نمی پذیرند و تنها به این اکتفا می کنند که فلانی از من راضی است. آخر برادر من، شاید خدای ناکرده شما هم اشتباه کرده باشی!

دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۷

نظر رهبر در باره ی احمدی نژاد



آیت الله خامنه ای خطاب به احمدی نژاد:

«آنچه که در مورد سال آخر اين دوره بايد به شما عرض بکنم، چند نکته است. يکی اينکه در اين سال آخر با روحيه سال اول کار کنيد. البته احساس می کنم همين جور است؛ اما در عين حال تاکيد می کنم. فکر نکنيد که امسال، سال آخر دولت است؛ نه.»
«مثل کسی که پنج سال ديگر بناست کار بکند، کار بکنيد؛ يعنی تصور کنيد که اين يک سال به اضافه چهار سال ديگر در يد مديريت شماست. با اين ديد نگاه کنيد و کار کنيد و برنامه ريزی کنيد و اقدام کنيد.»

یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۷

المپیک

المپیک تمام شد و رو سیاهی ماند برای مسئولان ورزش کشور! البته مدیران ارشد این طور فکر نمی کنند و ناکامی را برای مان متصور نیستند. به هر حال این دوره هم گذشت!

یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۶

پاک کردم

بنا به دلایلی این نوشته را پاک کردم!

پنجشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۶

فرارسیدن بهارمبارک

نتوانستم بنویسم سال نو مبارک. چون تازگی ها با امثال این جمله مشکل پیدا کرده ام(ولی همچنان بابت عرف جامعه می گویم!). سال، کهنه و نو ندارد. رسیدن بهار را تبریک گفتم اما یادمان باشد هر روز و هر لحظه ی زندگی را باید تبریک گفت. (چیزهایی می گویم که اصلا اجرای شان نمی کنم. جالب است!)

تضادهای وحشتناکی در زندگی ام وجود دارد. راستی آگاهی بهتر است یا دانش؟

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۵

300 و ...

300

فیلم 300 توهین به ایرانیان و تمدن غنی آنهاست. اما بیایید یک جور دیگر به این مساله نگاه کنیم. چرا دیگران اینقدر پول خرج می کنند تا فیلمی به این سبک و سیاق بسازند؟ به نظر می رسد سیاست های داخلی نقش بسزایی در این گونه مشکلات دارد. ما به ارزش های تمدن خودمان چندان توجهی نداریم. چند سال پیشنهاد شده بود جشن نوروز را در تخت جمشید برگزار کنیم . این پیشنهاد به شدت از طرف سران کشور تقبیح شد و خیلی حرف و حدیث ها گفته شد. جشن نوروز در این گونه اماکن می توانست به شناساندن فرهنگ ایرانی به دیگران کمک کند. اما نه تنها استقبال نشد بلکه بسیاری به آن توپیدند! وقتی ما تمام توجهمان را به بعد از اسلام معطوف می کنیم، بخش اعظمی از تمدن ما مهجور می ماند. در حال حاضر دنیا ما را مورد عتاب خود قرار می دهد. رفتار ما بسیار تند و زننده است. همه ی دنیا مقابل ما قرار گرفته اند (البته به غیر از بخشی از لبنان و سوریه و ونزوئلا!!) و ما هر روز هم در جهت منفی حرکت می کنیم! با این اوصاف چه انتظاری دارم که دیگران این گونه ما را به توحش محکوم نکنند؟ چه انتظاری داریم که ما را نکوهش نکنند؟ ما خودمان با دستان خود، داریم اوضاع را بدتر و بدتر می کنیم. وقتی ما برای گذشته های دور خود تره هم خورد نمی کنیم چگونه انتظار داریم دیگران برای تمدن ما کف بزنند و هورا بکشند. سیاست های روزمره ی ما هم که نوبر است!


GPRS

بالاخره شرکت ارتباطات سیار هم مجبور شد سطح خدمات خود را ارتقاء دهد! اگر ایرانسل این همه خدمات را به مشترکان خود ارائه نمی داد مطمئن باشید این دولتی ها به خودشان زحمت نمی دادند که به فکر جی پی آر اس بیفتند. گفته شده تا اواخر بهار موبایل های دولتی هم از این جور خدمات بهره خواهند برد. انصافا اگر رقابت نباشد چقدر اوضاع وخامت بار خواهد بود!



دختر دبیرستانی در خانه‌اش انرژی هسته‌ای تولید کرد!

"احمدی نژاد: یک دبیر به من گفت که یکی از شاگردانش در خانه انرژی هسته‌ای کشف کرده. من زنگ زدم به رییس سازمان انرژی
هسته‌ای که بررسی کنید. دانشمندان هسته‌ای ما تحقیق کردند و دیدند این دختر راست می‌گوید و در خانه‌اش انرژی هسته‌ای تولید کرده. الان خب این دختر یک دانشمند هسته‌ای شده است. این خودباوری است."

من واقعاً نمی دانم در باره ی این حرف ها چه بگویم. راستش اول از همه خجالت کشیدم! بعد حسرت خوردم چرا این همه سال میلیاردها دلار خرج کردیم تا به انرژی هسته ای برسیم در حالی که اینقدر به آن نزدیک بودبم. این دختر به راحتی در خانه اش آن را تولید کرد!! راهنمایی که بودم کلی لوازم آزمایشگاهی و مواد شیمیایی داشتم که از مدرسه تهیه می کردم. گاهی برای بازی همه ی مواد را با همه قاطی می کردم و ... خلاصه اوضاعی بود. گاهی آن چنان مواد با هم ترکیب می شدند که می ترسیدم. قلقل (یا غلغل ؟)میکرد، دود و بخار از آن بلند می شد. الان فهمیدم احتمالا من هم در سیزده سالگی انرژی هسته ای کشف کرده بودم!

جمعه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۵

سپندار مذگان

چند سالی است در کشور ما روز ولنتاین خیلی معروف شده و هر کس برای عقب نماندن از قافله، از آن کارهای عشقولانه می کند! این روزها به رسم غربی ها هدیه می دهند و می گیرند. نفس کار قشنگ است. هدیه دادن و ستاندن خوب است اما چرا این گونه؟باید اول رسم و رسومات خودمان را دریابیم بعد اگر رمقی بود به رسوم آن وری ها هم عنایتی داشته باشیم! ما جشن های قدیمی خودمان را از یاد برده ایم و شاید بهتر باشد بگویم از یاد ما برده اند. تمام کشورهای دنیا به جشن های بزرگی که از پیشینیان شان به ارث برده اند، ارج می نهند. ولی کشور ما؟ مگر کشورهای دیگر یلدا را جشن می گیرند؟ نه(اگر بگیرند هم به این شدت و حدت نیست!)! چون این ریشه در فرهنگ ما دارد. وقتی ما روزی را که قدمتش از ولنتاین هم بیشتر است داریم، چه لزومی دارد ادای فرنگی ها را درآوریم؟ این را بخوانید:


(چون این مطلب را در چند سایت دیدم و نمی دانم اصلش برای کدام است از نوشتن آدرس صرف نظر کردم)
اين روزها خیلی ها از نسل جوان برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند. سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند! جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند! همه چيز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد.اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه:در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان استشايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.


من هم مانند بسیاری از مردم از این جشن ها و روزها و مناسبت ها اطلاع چندانی ندارم. یادم است یک بار به کتابخانه ی دانشگاه مراجعه کردم تا کتاب جشن های ایرانیان باستان را بگیرم. کتاب دار آن چنان مسخره ام کرد که فکر کردم عجب کار مضحکی است که بخواهم کتابی در این باره بخوانم! جالب است بدانید در کتاب " سرزمین جاوید " آمده مردم ایران دروغ نمی گفتند، چرا که اصلا معنای
دروغ را نمی دانستند! مقایسه کنید با زمان خودمان! نمی خواهم مثل آنهایی باشم که در گذشته ی ایران گیر کرده اند و همه ی فتخارشان این است که کوروش داشته اند و خلاصه از این حرفها. باید از گذشته بهترین استفاده را برد، نه اینکه در گرداب ایل و تبار خود گرفتار شد. می توان از این جشن ها استفاده ی بهینه کرد. کشور ما اغلب در غم و غصه فرو رفته. روزهای زیادی در عزا هستیم. جشن های ما کم است. چرا با این مناسبت ها که محصول تفکرات خارجی نیست غریبه باشیم و فکر کنیم مرغ همسایه غاز است؟