دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۳

اين متن رو از اين گروه برداشتم:

http://groups.yahoo.com/group/miadgah-elearn/join
خيلي زيباست . بخونيد :

خدايا پاكم كن تا تو را با انجام كارهايي كه به من سپرده ايي ستايش كنم
مبادا كه در خدمت گذاري تو ناشكيبا و دلخسته شوم. اين راه آرامشي است ، كه بالاتر از درك آدمي است. خدايا بيا و در قلب و ذهن من ساكن شو ، تا وسعت يابند و تمامي آفرينش را در بر گيرند ، تا از هم جدا نباشيم . چرا كه ما هم جزئي از آن كل هستيم
چنان پاكم كن تا هستي ام را سراسر وقف تو و خلقت كنم كه اسير رنج و پريشاني است
معبود من ، ضعيف و درهم شكسته ام گرانبار و تنها . تو درياي رحمت و مهري ، گناهان من عظيم است اما رحمت و بخشايش تو بس عظيم تر از گناهان من . به رحمت تو پناه مي آورم . مرا پاك گردان تا هنگام قضاوت ديگران رحيم باشم. رحمت تو همه چيز را زيبا مي كند ، هنگامي كه مي لغزيم


خدايا ! با آزموني رويارو هستم بگذار با ايمان به آنكه پرسشگر تويي
همانگونه كه پاسخگو تويي با آن روبرو شوم.من بسيار نادانم ، اما دانش تو بيكران است.
خدايا ! چه چيز هست كه تو نداني؟من در اين ميان تماشاگري بيش نيستم ، بگذار از اين بازي لذت ببرم.
خدايا !
همه چيز طبق خواست تو تحقيق مي يابد ،پس چرا من نگران و پريشان باشم ؟
خدايا !مرا قلبي متواضع عطا كن كه در سرما و گرما ، تحسين و نكوهش ،
در لذت و درد ، در بيماري و تندرستي ،و در خوشبختي و فلاكت ، شاد باقي بماند.
در قلب كوچك من آتش عظيم عشقت را بيفروز. بگذار
شوقم به سيماي زيبايت هر روز فزوني گيرد.
و مرا ياري كن تا همه چيز را به آغوش پرمهر تو بسپارم.
خدايا !خانه قلب من كوچك است آن را چنان فراخ كن كه پذيراي تو باشد.
خانه قلبم ويرانه است‌ ، آن را مرمت كن تا در خور تو شود.
خانه قلبم آلوده است آن را پاك و مطهر گردان.
عميق ترين آرزوي من زماني برآورده مي شود
كه تو هميشه و هميشه در سراي قلبم ساكن شوي
و من هر روزم را در حضور پر نور تو سپري كنم.

يا حق

شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۳

حتی برای لحظه ای نمی تونم زیبایی دریا رو در یک شب ابری ، با موجهای رویایی و سفید همراه با رعد و برق های بسیار زیبا و پر ابهت فراموش کنم ! تاریکی شب در کنار دریا ترس آوره . این رو قبلا تجربه کرده بودم . اما این بار گویا همه چی فرق داشت . کف سفید رنگ موجها حتی با یک نور بسیار کم قابل دیدن بود و صدای در هم فرو رفتن موجها شگفت آور! دیدن نور برق رعد که در دور دستها دیده می شد این صحنه ها رو با رویا پیوند می زد . به یاد آوردن این صحنه ها هم من رو به وجد میاره !

جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۳

دو روز رفتیم شمال. خیلی جالب بود ، می دونید چرا ؟ آخه دزد زده شدیم! شب که خوابیدیم آقا دزده اومد و چند تا جیب رو خالی کرد که البته متوجه حضورش شدیم و جناب آقا دزده فرار کردن فرمودن (فکر کنم الان یک جشن کوچیک برای خودش گرفته )!! راستی این شعر رو شنیدید که بچه ها می خونن :
شبا که ما می خواهیم آقا دزد بیداره !

بعد این حمله ی مسلحانه(!!) در جاده ی عباس آباد به کلاردشت ، داشتیم جنگلهای بکر و فوق العاده زیبا رو سیاحت می کردیم که یک بنده خدا ( حدودا 40ساله ) با ماشین اومد و صدای ضبط ماشینش رو زیاد کرد و کنار خیابون شروع کرد به ورجه وورجه کردن . می رقصید و بالا پایین می پرید . گاهی مثل باستانی کارها چرخ می زد ، گاهی روی زمین شنا می رفت . خلاصه همه کار می کرد . اون طور که ما حدس زدیم (فکر کنم درست هم باشه) اون مرد قرص اکس خورده بود . واقعاً صحنه ی عجیبی بود . از ماشین یک تخته شنا آورد و شنا می رفت . هیچ چی حالیش نبود . خیلی رقصید . عکس العمل مردم هم جالب بود . جوونها براش بوغ می زدن ، بعضی ها هم بهت زده شده بودن !!!
به هر حال بعد از ناهار اونجا رو ترک کردیم . در جاده ی چالوس مه بسیار غلیظی وجود داشت . هوا هم خیلی سرد بود . ماشینها با احتیاط خیلی زیاد نور چراغ عقب ماشین جلویی رو( چی شد؟!) رو دنبال می کردن . اولین ماشین هر طور که می رفت بقیه هم از اون تبعیت می کردن! اگه تند می رفتن بقیه هم تند می رفتن و برعکس!
خلاصه اینکه یک مسافرت اکشن و مهیج علی رغم کوتاه بودنش می تونه خیلی هم توپ باشه !
راستی که هوای تهران نسبت به اون همه زیبایی و شکوه و لطافت چیزی برای گفتن نداره!

شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۳

- فردا آخرين روزي هست كه به عنوان سرباز خدمت مي كنم !
+ خوب كه چي ؟
- هيچي !
+ فكر كردي شاخ قول شكوندي؟
- نه! فقط 20 ماه از عمرم رفت!
+ زندگي ، خوب يا بد تموم مي شه . خدمت هم فقط بخشي از اين زندگي هست .
- مي دونم . اما ...
+ اما چي ؟
- هيچي ! فراموش كن .
+ چي رو؟
- بي خيال !

دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۳

سالها قبل شايد اين گونه می نوشتم :

هنگام صبح که از خواب بر می خيزم، ستاره ها را می بينم که همراه شب، شال و کلاه بر می دارند و از پگاه خداحافظی می کنند . صبح می رسد با کوله باری از روشنايی و اميد! خورشيد طلوع می کند . سرزنده و چالاک ؛ به راحتی کوهها را به کناری می زند و آرام آرام چهره ی نورانی خود را به مردم می نمایاند . ساعتها نور افشانی می کند تا همه ی موجودات به کارهای روزمره ی خود برسند . خورشيد هم مانند همه بعد از چندين ساعت فعاليت خسته می شود . دلتنگ سکوت می گردد و شاید از اين همه قيل و قالی که در شهرهاست به تنگ می آيد .چشمانش از خستگی سرخ می شود . او هم بار سفر می بندد و می رود . و آنگاه شب فرا می رسد ، آغوش خود را با يک دنيا آرامش و سکوت و سکون باز می کند تا همه ی آدمهای خسته از کار و روزمرگی های رايج را در بر بگيرد .آرامش آرامش !!

اما در شبهای اين سالها نه ستاره ای ديده می شود و نه آرامشی احساس می شود . تنها احساس سردرگم مردمانی است که بی هدف در کوچه و بازار پرسه می زنند ، قدم می زنند ، می دوند ، به دنبال سرنوشت مکتوب خود می گردند . همان که از قبل بر لوح روحشان نگاشته شده!! بعد اين همه .... دو زدن ، خسته از همه ی اين تکرارها ، برمی گردند به خانه ي خود (البته اگر داشته باشند) تا برای يک روز کسل کننده ی ديگر آماده شوند !

یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۳

آدمها هر چيز يا هر طور كه باشن بالاخره تموم مي شن .

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۳

چند روز نمي تونم از كامپيوتر استفاده كنم . به همين علت چند روزي هم نمي تونم اينجا بيام و چيزي بنويسم . شايد اين چند روز فرصتي باشه تا كمي ....

راستي با كمر درد آشنا هستيد . خداكنه هرگز با اين درد همدم نشيد خيلي بده! خيلي!!!!!!!!!1

جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۳

حرف از آب و ... زدم ! چه بلايي به سرمون اومد . لوله ي آب گرم خونمون تركيد اون هم از نوع اساسي! واي كه چقدر دردسر داره . اگه مي دونستم وارد بحث آب و اين حرفها نمي شدم . خوب شد از پي و ... چيزي نگفتم!

پايدار باشيد

پنجشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۳

dewy
dewy, originally uploaded by hamidreza.
For Test!

چهارشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۳

هيچ وقت تا حالا به اهميت وجود آب توجه كرديد؟ آب مايه ي حياته ، آب موجب تطهيرو پاكيزگيه .
حالا از يك جنبه ي ديگه به اون نگاه كنيد! مي دونيد وجود آب خيلي چيزها رو مشخص مي كنه . تا وقتي آب نباشه خيلي ها نشون نمي دن كه شنا گر خوبي هستن .وقتي آب رو مي بينن با لباس مي پرن توي آب ، اون وقت چه شنايي هم مي كنن !طوري كه اصلا باورتون نمي شه .گرفتيد چي مي گم؟

سه‌شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۳

!مي دونيد دنيا اين طورا هم كه ازش بد مي گن نيست ، بلكه خيلي بدتره
 

دوشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۳

واي به حال جامعه اي كه مردمش حرف همديگر رو نمي فهمن!هرج و مرج و...از تبعات لاينفك اون هست!

شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۳

تكنولوژي بيشتر دست و پاي ما رو بسته تا اينكه بخواد آزادي عمل ما رو بيشتر كنه!!شايد هم اين طور نباشه؟!

پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۳

گاهي با خودم فكر مي كنم شايد اين دنيا تنها يك خواب عميق يا حتي يك توهم بزرگ باشه ! اما اگه خواب باشه پس حتما در يك دنياي واقعي اون رو خواب مي بينم يا اينكه اگه توهم باشه باز هم بايد در يك دنياي واقعي توهم برام ايجاد شده باشه ! نمي دونم ...

سه‌شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۳

گويي
شب را پگاه نيست.
هر سو سكوت هست .
سكوتي هراسناك .
اي كاش ،
تا شيشه ي دريچه ي اين خانه بشكند ،
سنگي زدست كودك كوچه رها شود.
اي كاش،
دست ستم كشيده به سنگ آشنا شود!
....
آيا جهان به وسعت دلتنگي است؟
...

ح.مصدق