باد پرده را مي رقصاند و شايد شبحي زير پرده پنهان شده و با نواي باد پاي كوبي مي كند .
و من زير نگاه سنگين او خرد مي شوم .براستي نمي دانم اين صداي باد است يا خنده هاي ديوانه وار اين شبح كه بي رحمانه نظاره گر جدال من با زندگي است . به من مي خندد ، قهقه مي زند ، مي رقصد ، با اين حال مي داند از او متنفرم . مرا در غل و زنجير مي بيند ، در بند و اسير ! لذت مي برد !!
جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۳
چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۳
یکشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۳
مضحك ترين چيزي كه تا حالا در تلويزيون ديديد چي بوده؟
اين برنامه هايي كه در اون موسيقي زنده اجرا مي شه رو ديديد؟ مثلا برنامه اي كه آقاي نجفيان در اون تار مي زنه و مي خونه ( فكر كنم برنامه ي چرتكه) . وقتي موسيفي نواخته مي شه جلوي آلت موسيقي( هر چيزي به جز دف !) رو با هزار ترفند مي پوشونن تا خداي ناكرده پايه هاي اسلام دچار زلزله ي مهلك نشه و از دين و ايمان ملت غيور ايران زمين زبانم لال كاسته نشه !!! آخه تمام مشكلات دنيا و آخرت ما بستگي به همين عمل داره ، يعني اگه اين نواختن موسيقي در سيماي تلويزيوني رؤيت بشه ، گناه بسيار بزرگي صورت مي گيره و....!! جالب اينجاست كه چون زمان پيامبر يك چيزهايي شبيه دف وجود داشته بنابراين ديدن اين وسيله و نواختن اون در تلويزيون مشكلي ايجاد نمي كنه ! حكايت همون ورزشهاست كه همش به اونها تاكيد مي شه وشرط بندي در اونها هم حلال بوده وهست(!!) : اسب سواري ، شنا ، تير اندازي!!!!!
با اين حساب خود تلويزيون هم مشكل داره ! اصلاديدن اون در حالت خاموش هم ممكنه ايجاد گناه كنه . اينترنت و اونترنت و اين ور نت و اون ور نت و ....! اينها كه جاي خود!!!!
من نمي فهمم چرا درك و فهم ما از دين بايد فقط در همون مقطع از زمان ، در جا بزنه ! مگه اينطور نيست كه اسلام ديني پوياست ؟ پس چرا خودمون رو با اين جور مسائل سرگرم مي كنيم ؟ ديني كه با ديدن آلات موسيقي در تلويزيون به خطر بيفته به درد چي مي خوره !مسلما دين ما برتر از اين گونه برداشت هاست .
اين برنامه هايي كه در اون موسيقي زنده اجرا مي شه رو ديديد؟ مثلا برنامه اي كه آقاي نجفيان در اون تار مي زنه و مي خونه ( فكر كنم برنامه ي چرتكه) . وقتي موسيفي نواخته مي شه جلوي آلت موسيقي( هر چيزي به جز دف !) رو با هزار ترفند مي پوشونن تا خداي ناكرده پايه هاي اسلام دچار زلزله ي مهلك نشه و از دين و ايمان ملت غيور ايران زمين زبانم لال كاسته نشه !!! آخه تمام مشكلات دنيا و آخرت ما بستگي به همين عمل داره ، يعني اگه اين نواختن موسيقي در سيماي تلويزيوني رؤيت بشه ، گناه بسيار بزرگي صورت مي گيره و....!! جالب اينجاست كه چون زمان پيامبر يك چيزهايي شبيه دف وجود داشته بنابراين ديدن اين وسيله و نواختن اون در تلويزيون مشكلي ايجاد نمي كنه ! حكايت همون ورزشهاست كه همش به اونها تاكيد مي شه وشرط بندي در اونها هم حلال بوده وهست(!!) : اسب سواري ، شنا ، تير اندازي!!!!!
با اين حساب خود تلويزيون هم مشكل داره ! اصلاديدن اون در حالت خاموش هم ممكنه ايجاد گناه كنه . اينترنت و اونترنت و اين ور نت و اون ور نت و ....! اينها كه جاي خود!!!!
من نمي فهمم چرا درك و فهم ما از دين بايد فقط در همون مقطع از زمان ، در جا بزنه ! مگه اينطور نيست كه اسلام ديني پوياست ؟ پس چرا خودمون رو با اين جور مسائل سرگرم مي كنيم ؟ ديني كه با ديدن آلات موسيقي در تلويزيون به خطر بيفته به درد چي مي خوره !مسلما دين ما برتر از اين گونه برداشت هاست .
یکشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۳
آدمها وقتي قيد و بندي در زندگي نداشته باشن نسبت به خيلي چيزها بي تفاوت مي شن و بسياري از امور مهم براشون بي اهميت مي شه . اگه تعريف درستي از هدف نداشته باشن ديگه اون وقت اميد هم بي معني مي شه . اميد در كنار هدف معني پيدا مي كنه . خدا نكنه آدما بي هدف بشن !
ديروز رفته بودم سراغ يك ساعت قديمي ! از اونهايي كه كوك مي شدن و صداي زنگ زدنشون اون هم توي صبح ، از هزار تا ضربه ي پتك توي سر آدم بد تر بود . يادمه راهنمايي كه بودم صبحها ساعت 4 بيدار مي شدم تا درس بخونم . آخه مدرسه ي ما تا ساعت 4 بعد از ظهر بود . براي همين وقتي مي رسيدم خونه حسابي خسته مي شدم وشب هم زود مي خوابيدم . اون موقع ها مثل الان نبود كه مردم شب و روزشون رو با هم قاطي كنن ! خلاصه وقتي اين ساعت با اون صداي وحشت ناكش زنگ مي زد ، با اولين زنگ مي پريدم رو هوا تا زود صداش رو قطع كنم !! يادش به خير !! امروز ديدم داره كوك ساعت تموم مي شه ، حوصلم نمي كشه تا دوباره كوكش كنم . مي دونيد ، اين دقيقا از تبعات اين زندگي ماشينيه !همه چي اتوماتيك و خودكار شده ، كارها راحت تر شده ، بي درد سر تر ! اما اين راحتي كمي قيد و بندها رو از بين برده . تمدن راحتي مياره اما نمي دونم چه بلايي به سر آدم مياد كه بد جوري به روز مرگي مي افته! هر چقدر كه زندگي انسان ماشيني مي شه از طبيعت كه مظهر الهام هست به دور مي شه !! راستش وقتي اين نوشته رو شروع كردم قصد و غرضم نوشتن مطلبي ديگه اي بود اما كار به اينجا كشيد !
ايام به كامتان شيرين
ديروز رفته بودم سراغ يك ساعت قديمي ! از اونهايي كه كوك مي شدن و صداي زنگ زدنشون اون هم توي صبح ، از هزار تا ضربه ي پتك توي سر آدم بد تر بود . يادمه راهنمايي كه بودم صبحها ساعت 4 بيدار مي شدم تا درس بخونم . آخه مدرسه ي ما تا ساعت 4 بعد از ظهر بود . براي همين وقتي مي رسيدم خونه حسابي خسته مي شدم وشب هم زود مي خوابيدم . اون موقع ها مثل الان نبود كه مردم شب و روزشون رو با هم قاطي كنن ! خلاصه وقتي اين ساعت با اون صداي وحشت ناكش زنگ مي زد ، با اولين زنگ مي پريدم رو هوا تا زود صداش رو قطع كنم !! يادش به خير !! امروز ديدم داره كوك ساعت تموم مي شه ، حوصلم نمي كشه تا دوباره كوكش كنم . مي دونيد ، اين دقيقا از تبعات اين زندگي ماشينيه !همه چي اتوماتيك و خودكار شده ، كارها راحت تر شده ، بي درد سر تر ! اما اين راحتي كمي قيد و بندها رو از بين برده . تمدن راحتي مياره اما نمي دونم چه بلايي به سر آدم مياد كه بد جوري به روز مرگي مي افته! هر چقدر كه زندگي انسان ماشيني مي شه از طبيعت كه مظهر الهام هست به دور مي شه !! راستش وقتي اين نوشته رو شروع كردم قصد و غرضم نوشتن مطلبي ديگه اي بود اما كار به اينجا كشيد !
ايام به كامتان شيرين
پنجشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۳
چهارشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۳
از اتاق اومدم بيرون . هنوز حرفهاي بي معنيش داشت توي گوشم وز وز مي كرد ” نه نمي شه ! اگه... !“ . خلاصه از اين جور حرفهايي كه به اندازه ي يك ارزن هم ارزش نداشت . فقط حرف ، فقط مدير بازي ، احساس قدرت ، احساس خودبزرگ بيني ، احساس كثيف غرور و تكبر ! حالم از هر چي آدمهاي مغروره به هم مي خوره . از هر چي كلاس گذاشتن بيخودي متنفرم ! مي گفت من مديرم . نبايد مستقيم پيش من مي اومدي ، بايد به فلاني مي گفتي اون به من مي گفت !! اون موقع زياد به اين حرفها توجه نكردم . اما حالا دارم منفجر مي شم . چقدر آدم مي تونه .......!!!!!
اين جور اتفاقها باعث مي شه تا معني اين گونه رفتارها رو بهتر بفهمم ومواظب باشم خودم هم دراين منجلاب گير نيفتم . نمي دونم اين آدما به چيه خودشون مي نازن . واقعا كه قدرت آدم رو ديوونه مي كنه .
اين جور اتفاقها باعث مي شه تا معني اين گونه رفتارها رو بهتر بفهمم ومواظب باشم خودم هم دراين منجلاب گير نيفتم . نمي دونم اين آدما به چيه خودشون مي نازن . واقعا كه قدرت آدم رو ديوونه مي كنه .
چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۳
زمان
خيلي وقت بود كه ثانيه ها رو مي شمردم . هر لحظه كه مي گذشت ، ساعت شماته دار زندگي يك بار با فرياد بلند مي گفت : دينگ! يعني اي داد، مواظب باش زمان داره با سرعت برات مي گذره و تو در خواب عميق يك زمستون سرد فرو رفتي . با اين كه تو خواب بودم ولي باز هم صداي دينگ دينگ ساعت زندگي رو مي شنيدم . فكر كنم صداش اونقدر بلند بوده كه به گوشهام آسيب رسونده ! ممكنه گوشام سنگين شده باشن . آخه ديگه چيزي نمي شنوم! انگار همه در سكوت و سكون يك باتلاق فرو رفتن . هيچ صدايي نيست كه به واسطه اون به ياد زندگي بيفتم . نه!انگار همه خوابن ، پس چرا حتي صداي خرناس يك نفر هم نمياد ؟ آره ، حتما همه اونها در باتلاق زندگي بي صدا شدن . من هم بي صدام . من هم در همون باتلاق روزمرگي هاي زندگي فرو رفتم . من هم .....
پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۳
بعضي از فيلمها و كارتون ها ، تاثير زيادي در زندگي روزمره ي مردم دنيا داشته . به عنوان مثل كارتون پينوكيو !
چند روز پيش كه هوگو چاوز رئيس جمهور ونزوئلا در معرض يك كودتا قرار گرفته بود ، ختاب به دلت آمريكا گفت:
من به شدت نسبت به دولت آمريكا مضنونم . دوست دارم حرف آنها را باور كنم اما دولت آمريكا همچون پينوكيو است و دماغش از قطر زمين درازتر شده است!!
چند روز پيش كه هوگو چاوز رئيس جمهور ونزوئلا در معرض يك كودتا قرار گرفته بود ، ختاب به دلت آمريكا گفت:
من به شدت نسبت به دولت آمريكا مضنونم . دوست دارم حرف آنها را باور كنم اما دولت آمريكا همچون پينوكيو است و دماغش از قطر زمين درازتر شده است!!
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۳
دو سال گذشت
دقیقا دو سال پيش این وبلاگ رو درست کردم .اون موقع واقعا از این پديده لذت ميبردم . دو سه روزي فقط کارم این بود که بتونم اين صفحه رو راه بندازم .بعد از چندین ساعت کار کردن بالاخره درستش کردم .اون موقع وبلاگ نویسی تازه باب شده بود .برای همین خیلی ها(بر عکس حالا) اصلا با اون آشنایی نداشتن .به هر حال من هم خودم رو در این رودخانه ی مواج رها کردم . انصافا هم گاهی اوقات خوب تونست من رو از فشار های روحی (البته کمی !)رهايي بده !!به هر حال خوب یا بد دو سال از اون موقع می گذره!
بالاخره یک روز عمر این وبلاگ هم به سر میاد. اما کی؟؟؟
بالاخره یک روز عمر این وبلاگ هم به سر میاد. اما کی؟؟؟
یکشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۳
نمايشگاه كتاب امسال نسبت به سال قبل بي نظم تر بود . ديروز برق بيشتر قسمتهاي نمايشگاه قطع شده بود !! يكي از اين بخشها قسمت نشر الكترونيك بود كه طبيعتا محل عرضه ي نرم افزار هم هستش !! بعضي ها با لپ تاپ نرم افزارها رو معرفي مي كردن . خلاصه عجب اوضاعي بود!! جلوي درب نمايشگاه هم كه مثل هميشه بازار مكاره بود ، هر چيزي رو كه احتياج داريد اونجا پيدا مي شه . از چاقوي ضامن دار گرفته تا كروات و لوازم آرايش و ....!!! فروش سي دي فيلم مارمولك (جشنواره اي و بدون سانسور) هم خيلي رونق داشت .
امروز در فكر اين همه نابساماني در نمايشگاه بودم كه با تيتر جالب روزنامه ها برخوردم : افتتاح فرودگاه امام خميني با مشكل روبرو شده و هواپيمايي كه از دبي حركت كرده بوده به جاي تهران در اصفهان فرود اومده! جالبتر اينكه هزينه ي افتتاح( افتضاح ) فرودگاه 1.8 ميليارد تومان برآورد شده!!!!!
چي مي شه گفت . انگار چيزي نگم بهتره !!
در پناه حق
امروز در فكر اين همه نابساماني در نمايشگاه بودم كه با تيتر جالب روزنامه ها برخوردم : افتتاح فرودگاه امام خميني با مشكل روبرو شده و هواپيمايي كه از دبي حركت كرده بوده به جاي تهران در اصفهان فرود اومده! جالبتر اينكه هزينه ي افتتاح( افتضاح ) فرودگاه 1.8 ميليارد تومان برآورد شده!!!!!
چي مي شه گفت . انگار چيزي نگم بهتره !!
در پناه حق
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۳
امروز فيلم ” مصائب مسيح ” رو ديدم . خيلي منقلبم كرد . ديدن اين فيلم خوش ساخت من رو به فكر فرو برد . چرا در بيشتر اعصار، حقيقت خودش رو ازديد مردم دور نگه مي داره ؟ و شايد اين مردم هستن كه نابينا و ناشنوا هستن!؟در طول تاريخ هميشه شاهد اين جور وقايع بوديم . شخصيت هاي بزرگ ، براي خيلي ها تحمل نا پذير بوده . مثل محمد، مسيح ، .....!!! به اين فكر مي كردم اگه من در اون دوران بودم ، آيا مانند بقيه مسيح رو نمي فهميدم؟اگه اين سؤال رو از هر كسي بپرسم زود جواب مي ده نه! من مسيح رو مي فهميدم! يا اينكه اگه درباره ي حسين بپرسيد مي گه من حتما از يارهاي با وفاي حسين مي شدم . اما من باور ندارم . شرايط زماني و مكاني و همچنين تبليغات سوء حكام ، چشم و گوش آدما رو از كار مي ندازه . وتنها كساني مي تونن حقيقت رو ببينن كه اون رو درك كرده باشن .
در بين زنان تاريخ ، من به دو شخصيت بيشتر علاقه دارم . به حضرت زهرا و مريم !! وقتي در اين فيلم در جلوي ديدگان حضرت مريم ، مسيح رو شكنجه مي كردن و مريم گريه مي كرد ، صورت من هم بي اختيار خيس شد!
چرا بيشتر اوقات حقيقت نا پيداست! و چرا من نيز مثل خيلي ها حقيقت رو گم كردم؟؟
با اينكه بعضي قسمتهاي فيلم با اعتقادات ما نسبت به مسيح يكي نيست و منافات داره ، اما به هر حال اين فيلم به نظرم بسيار زيبا و تاثير گذار هست.
در پناه حق
در بين زنان تاريخ ، من به دو شخصيت بيشتر علاقه دارم . به حضرت زهرا و مريم !! وقتي در اين فيلم در جلوي ديدگان حضرت مريم ، مسيح رو شكنجه مي كردن و مريم گريه مي كرد ، صورت من هم بي اختيار خيس شد!
چرا بيشتر اوقات حقيقت نا پيداست! و چرا من نيز مثل خيلي ها حقيقت رو گم كردم؟؟
با اينكه بعضي قسمتهاي فيلم با اعتقادات ما نسبت به مسيح يكي نيست و منافات داره ، اما به هر حال اين فيلم به نظرم بسيار زيبا و تاثير گذار هست.
در پناه حق
جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۳
اساس كار دنيا بر حركت استوار است.سفر نيز خود يك حركت است. در زندگي تمام موجودات در سفرند . سفر از عدم به وجود ، از مرگ به زندگي و از زندگي به مرگ! سفر سفر سفر! زندگي را تجربه كرده ايم . خواسته يا ناخواسته ، چه فرقي مي كند ؟!! در تجربه كردن مرگ نيز بي اختياريم . زمانش نا معلوم است . شايد قبل از تمام كردن همين متن ، وقتش برسد! مرگ مراقب ماست . مراقب است تا از موعدش نگذرد . حواسش جمع جمع است . مطمئن هستم مثل من فراموشكار نيست . آن هنگام كه مرگ مرا در آغوش بگيرد ، جام نيستي را سر خواهم كشيد . آنگاه زندگي را به زندگان وا مي گذارم و پرواز مي كنم به سرزمين مرگ كه خود آغاز يك زندگي است .
و من نيز خود ، مسافرم .مسافر مرگ به زندگي و زندگي به ...
و من نيز خود ، مسافرم .مسافر مرگ به زندگي و زندگي به ...
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۳
خوب ما هم ايميل دار شديم . اون هم از نوع جي ميل! گوگل كه صاحب بلاگر هست، به كاربران نسبتا قديميه خودش اين امكان رو داده كه براي خودشون در جي ميل ايميل درست كنن . ما هم موفق به دريافت اين جايزه اسكار شديم:)
هزار مگ فضا! جدا درياست !!!
هزار مگ فضا! جدا درياست !!!
یکشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۳
با دو عصايي كه داشت به زور و زحمت راه مي رفت . يك پا بيشتر نداشت . در دستش يك ظرف يك بار مصرف بود كه نيمي از آن از غذايي نيمه خورده پر شده بود. آرام آرام راه مي رفت . گاه ، نيم نگاهي هم به ظرف داشت تا از دستش نيفتدو نريزد! ايستادم تا ببينم باآن غذا چه مي كند . آنقدر جلو رفت تا رسيد به يك فرد ژوليده كه روي زمين نشسته بود و با دستانش صورت خود را پوشانده بود . صدايش كرد ، مرد ژوليده سرش را بلند كرد .ظرف غذا را از مرد گرفت و بعد گفتن چند كلمه دوباره سرش را به زير افكند . خيلي برايم عجيب بود . دوربين همراهم بود . خيلي دوست داشتم از اين صحنه عكس بگيرم . اما ترسيدم، ترسيدم به غرورشان بر بخورد . ترسيدم ناراحت شوند كه آرامش بينشان را به هم بزنم .
یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۳
اشتراک در:
پستها (Atom)